{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 آکادمی آستریا

📖 آکادمی آستریا
پارت اول | «دختری از آب و یخ»
هیچ‌کس نمی‌دانست چرا دروازه‌های آکادمی آستریا بعد از صد سال دوباره باز شده‌اند.
آکادمی‌ای که فقط قدرتمندترین جادوگران را می‌پذیرفت...
اما آن روز، دختری بدون دعوت‌نامه پشت دروازه ایستاده بود.
جولیت به برج‌های بلند آکادمی نگاه کرد.
موهای بلند شکلات وانیلی‌اش با باد تکان می‌خورد و چشم‌های اقیانوسی‌اش پر از تردید بود.
زیر لب گفت:
«من حتی مطمئن نیستم که باید اینجا باشم...»
همان لحظه...
دروازه‌ی عظیم آکادمی شروع به باز شدن کرد.
صدای سنگ‌های قدیمی در تمام محوطه پیچید.
و روی دیوار، یخ‌های کوچکی ظاهر شدند.
جولیت عقب رفت.
«این... کار من بود؟»

───

داخل آکادمی، همه متوجه شدند.
پسری با موهای مشکی کوتاه و چشمانی تیره، از کنار پنجره نگاه کرد.
کارل.
قدرت آتش.
کسی که همه می‌گفتند هیچ‌کس نمی‌تواند جلویش بایستد.
او با اخم گفت:
«آب و یخ؟»
لبخند کوچکی زد.
«جالب شد.»

───

کنار کارل، پسری با موهای قهوه‌ای و چشم‌های عسلی ایستاده بود.
ویلیام.
او برخلاف کارل لبخند زد.
«شاید این بار آکادمی یه نفر جالب پیدا کرده.»
کارل جواب داد:
«یا یه دردسر جدید.»

───

در طرف دیگر حیاط...
دختری با موهای فر قهوه‌ای به سمت جولیت دوید.
«سلام! تو هم تازه اومدی؟»
جولیت کمی تعجب کرد.
«آره.»
دختر لبخند زد.
«من گریسم. و یه پیشنهاد دارم.»
«چه پیشنهادی؟»
گریس آرام گفت:
«اگه گم شدی، با هم گم بشیم. آکادمی اینجا خیلی بزرگه.» 😂
برای اولین بار، جولیت لبخند زد.

───

اما همه خوشحال نبودند.
پسری کنار سایه‌ی یک برج ایستاده بود.
جک.
با نگاه سردی به جولیت خیره شد.
«آب و برف...»
پوزخند زد.
«فکر کرده اینجا جای بازیه؟»

───

در گوشه‌ای دورتر...
دختری با موهای بلند مشکی و چشمان سیاه، آرام کتابی را بست.
جنا.
او فقط یک جمله گفت:
«بالاخره برگشت.»
هیچ‌کس نفهمید منظورش چیست.

───

شب...
جولیت در اتاقش نشسته بود که صدایی شنید.
تق...
تق...
از پشت پنجره.
وقتی پرده را کنار زد، یک سگ شیتزو کوچولو روی لبه پنجره نشسته بود.
جولیت با تعجب گفت:
«تو اینجا چی کار می‌کنی؟»
سگ کوچولو دمش را تکان داد.
روی گردنش یک پلاک کوچک بود:
دودل
جولیت خندید.
«پس اسم تو دودله؟»
دودل ناگهان به سمت راهرو نگاه کرد و شروع به پارس کردن کرد.
جولیت اخم کرد.
«چی شده؟»
اما وقتی در را باز کرد...
هیچ‌کس آنجا نبود.
فقط یک تکه یخ روی زمین افتاده بود.
و یک رد آتش کنار آن.

───

جولیت به آن دو علامت نگاه کرد.
آب و آتش.
دو قدرت مخالف.
دو دشمن قدیمی.
و او هنوز نمی‌دانست...
که صاحب آتش، همان کسی است که قرار است زندگی‌اش را تغییر دهد.
📚 پایان پارت اول 🌸

اسلاید های بعدی شخصیت ها
دیدگاه ها (۲)

مامیم فالوشه🫠🛐@rrmyrrmyy

فرشته فالوشه@hana_575

اسم رمان : اکادمی استریاتعداد پارت : هنوز کامل نشده ولی به ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط