{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سردار

فرش کوچکی انداخت گوشۂ حیاط خانه پدری اش ؛ توی آفتاب . پیرمرد را از حمام آورد ، روی فرش نشاند و سرش را خشک کرد . دست و پیشانی اش را می بوسید و می گفت : همه دلخوشی من توی این دنیا ، پدرمه .

#حاج_قاسم

#مرد_میدان
دیدگاه ها (۱)

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔چند ماه گذشت.یک روز بارانی،...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

✦ اولین گناه ✦فصل هجدهم: کسی که دنبالش گشت---دنبالش گشتم.اول...

داستان عاشقانه جدید

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

قسمت نوزده

دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌ا...

پارت پنجم---**پارت پنجم: فرار به سمتِ سایه‌ها**ماشین با ترمز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط