ممنوعیت های عجیب
" ممنوعیت های عجیب "
" پارت هجدهم "
-داستان از زبان سونیک-
همینطور پا روی پا گذاشته بودم و با لذت مشغول خوردن شام بودم که در سالن باز شد و داخل چارچوب، مشت گنده گروه ظاهر شد « به چطوری ناکس! » لبخند پهنی روی صورتش پدیدار شد « تو چطوری بلو؟ » آخرین لقمه رو هم خوردم « خداروشکر... کجا بودی رفیق؟ نکنه پیش-... » ناکلز با صورتی که مثل گوجه قرمز شده بود وسط حرفم پرید « البته که نه این چه حرفیههه » این حرکتش باعث خندهـم شد « هه... معلومه حالا بی خیال... بیا یه چیزی بخور » روی صندلی نشست « گرسنه نیستم... راستی تیلز کجاست؟ » سرمو روی میز گذاشتم « خوابه! » که با یه صدایی به پشت ناکلز نگاه کردم « کی گفته؟! » ناکلز پشت سرشو نگاه کرد و با یه لبخند پاشو از روی صندلی تیلز بلند کرد که روش بشینه « به به آقا بالاخره دیدیم شما به خودت استراحت دادی! » تیلز روی صندلیـش نشست « واقعا بهش نیاز داشتم » لبخندی روی لبم نقش بست « معلوم بود... از خستگی بیهوش شده بودی! »
هر سه تا خندیدیم.
تیلز: بگذریم... بیاین نقشه رو مرور کنیم
سونیک و ناکلز: دوباره؟!
ناکلز: داداش بزار بهوش بیای بعد
تیلز: بی خیال حالا که خوبم خب پس شروع میکنیم
ازونجایی که مطمئن بودم هرچه قدر باهاش کل کل کنم فایده ای نداره فقط سعی کردم برای بار هزارم نقشه رو مرور کنم...
...
-داستان از زبان نویسنده-
پاسی از شب بود؛ چراغ تمام خانه های شهر خاموش و همه جا ساکت و آرام بود... مهمانی حدودا تمام شده بود و تمام آن به اصطلاح « شهروندان مهم » به خانه هایشان -که البته مانند قصر هستند- میرفتند؛ آن زمان است که ماموریت آغاز میشود...
بر روی پشت بام نزدیکترین خانه مستقر شده بود... چند وقت پیش با اعضای تیم آنجا را بررسی کرده بودند. کم کم چراغ های ساختمان اصلی خاموش شد و سکوت باری دیگر حکم فرما شد؛ بیسیم کوچک را درون گوشش محکم کرد « بلودی(bloody) همه چی رو بررسی کردی؟ » در آن سمت بلودی شروع به صحبت کرد « آره دارکنس(darkness)... دوربین ها همه رو یک حالت باقی موندن تا ازت فیلم گرفته نشه ولی بازم احتیاط شرط عقلـه » ماسک را روی صورتش محکم کرد « مطمئن باش مثل همیشه بی نقص انجامش میدم... » با پرش بلندی از روی بوم پایین آمد و وارد خیابان فرعی شد. چراغ های خیابان سوسو میزد و خیابان را ترسناک تر میکرد... چه چیزی مثل قدم زدن یک قاتل درون خیابانی که ساختمان ها تاریکـش میکردند ترسناک بود؟ اما این قاتل به قدم زدن بسنده نبود؛ او سریع بود... تا چند ثانیه بعد او درست جلوی درب ساختمان ایستاده بود. با سرعتش مسیر را بدون هیچ جلب توجهی رد کرد و به انبار نسبتا بزرگ پشت ساختمان رفت؛ در با صدای جیرجیرـی باز شد و سایه فرد درون آن مکان افتاد...
این داستان ادامه دارد...
" پارت هجدهم "
-داستان از زبان سونیک-
همینطور پا روی پا گذاشته بودم و با لذت مشغول خوردن شام بودم که در سالن باز شد و داخل چارچوب، مشت گنده گروه ظاهر شد « به چطوری ناکس! » لبخند پهنی روی صورتش پدیدار شد « تو چطوری بلو؟ » آخرین لقمه رو هم خوردم « خداروشکر... کجا بودی رفیق؟ نکنه پیش-... » ناکلز با صورتی که مثل گوجه قرمز شده بود وسط حرفم پرید « البته که نه این چه حرفیههه » این حرکتش باعث خندهـم شد « هه... معلومه حالا بی خیال... بیا یه چیزی بخور » روی صندلی نشست « گرسنه نیستم... راستی تیلز کجاست؟ » سرمو روی میز گذاشتم « خوابه! » که با یه صدایی به پشت ناکلز نگاه کردم « کی گفته؟! » ناکلز پشت سرشو نگاه کرد و با یه لبخند پاشو از روی صندلی تیلز بلند کرد که روش بشینه « به به آقا بالاخره دیدیم شما به خودت استراحت دادی! » تیلز روی صندلیـش نشست « واقعا بهش نیاز داشتم » لبخندی روی لبم نقش بست « معلوم بود... از خستگی بیهوش شده بودی! »
هر سه تا خندیدیم.
تیلز: بگذریم... بیاین نقشه رو مرور کنیم
سونیک و ناکلز: دوباره؟!
ناکلز: داداش بزار بهوش بیای بعد
تیلز: بی خیال حالا که خوبم خب پس شروع میکنیم
ازونجایی که مطمئن بودم هرچه قدر باهاش کل کل کنم فایده ای نداره فقط سعی کردم برای بار هزارم نقشه رو مرور کنم...
...
-داستان از زبان نویسنده-
پاسی از شب بود؛ چراغ تمام خانه های شهر خاموش و همه جا ساکت و آرام بود... مهمانی حدودا تمام شده بود و تمام آن به اصطلاح « شهروندان مهم » به خانه هایشان -که البته مانند قصر هستند- میرفتند؛ آن زمان است که ماموریت آغاز میشود...
بر روی پشت بام نزدیکترین خانه مستقر شده بود... چند وقت پیش با اعضای تیم آنجا را بررسی کرده بودند. کم کم چراغ های ساختمان اصلی خاموش شد و سکوت باری دیگر حکم فرما شد؛ بیسیم کوچک را درون گوشش محکم کرد « بلودی(bloody) همه چی رو بررسی کردی؟ » در آن سمت بلودی شروع به صحبت کرد « آره دارکنس(darkness)... دوربین ها همه رو یک حالت باقی موندن تا ازت فیلم گرفته نشه ولی بازم احتیاط شرط عقلـه » ماسک را روی صورتش محکم کرد « مطمئن باش مثل همیشه بی نقص انجامش میدم... » با پرش بلندی از روی بوم پایین آمد و وارد خیابان فرعی شد. چراغ های خیابان سوسو میزد و خیابان را ترسناک تر میکرد... چه چیزی مثل قدم زدن یک قاتل درون خیابانی که ساختمان ها تاریکـش میکردند ترسناک بود؟ اما این قاتل به قدم زدن بسنده نبود؛ او سریع بود... تا چند ثانیه بعد او درست جلوی درب ساختمان ایستاده بود. با سرعتش مسیر را بدون هیچ جلب توجهی رد کرد و به انبار نسبتا بزرگ پشت ساختمان رفت؛ در با صدای جیرجیرـی باز شد و سایه فرد درون آن مکان افتاد...
این داستان ادامه دارد...
- ۴.۳k
- ۲۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط