فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)
پارت ۹
مراسم باشکوه در تالار طلایی قصر، با تمام شکوه و جلالش، گویی برای تماشای تنها یک نفر طراحی شده بود: شاهدخت اولیویا. وقتی او با آن لباس سنتی و خیرهکننده کرهای، همچون ققنوسی از میان برفهای انگلستان بیرون آمد، زمان گویی برای لحظهای ایستاد. سنگینی نگاهها، مثل امواج گرمی که به ساحل میکوبند، تمام وجود او را در بر گرفته بود.
تهیونگ، که در نقش محافظی وفادار در سایهها ایستاده بود، سنگینی آن نگاهها را روی خودش هم حس میکرد. او میدانست که این نگاهها فقط از سر تحسین لباس نیست؛ بلکه از سر حیرت از این است که چطور یک شاهدخت انگلیسی، با این ظرافت و اصالت، هویت فرهنگی دیگری را به نمایش گذاشته است. او زیر لب آهی کشید؛ آهی که از سر درکِ تلخِ یک راز بود. در کره، او هم با همین نگاهها مواجه میشد؛ نگاههایی که آمیختهای از احترام، کنجکاوی و گاهی ترس از قدرتِ پنهانِ پشتِ آن چهره بود. او همیشه در این فکر بود که چرا مردم، حتی وقتی میخواهند تحسین کنند، نمیتوانند نگاهشان را از او بردارند؛ آیا این به خاطر زیبایی است یا به خاطر آن شکافی که بین واقعیت و هویت او وجود دارد؟
پس از پایان مراسم، فضای تالار با لبخندهای تملقآمیز و پچپچهای کنجکاو پر شده بود. اولیویا در حالی که هنوز درخشش مراسم در چشمانش بود، به سمت تهیونگ آمد. او با لحنی آرام اما جدی گفت:
`+ تهیونگ، من باید برگردم. میخواهم درباره موضوع مهمی با پدرم صحبت کنم. کمی نگران هستم... میترسم به خاطر حضور تو، نتوانم حرفهایم را آنطور که باید و شاید، به درستی بیان کنم.`
تهیونگ با احترام سر خم کرد، اما در دلش طوفانی بود. او میدانست که حضور او در کنار شاهدخت، مثل راه رفتن روی لبهی تیغ است. او با احتیاط پاسخ داد:
`- متوجه هستم بانوی من. من سعی میکنم تا زمان بازگشت شما، در سایه بمانم تا آرامش شما و موقعیتتان حفظ شود.`
اولیویا با نگاهی که ترکیبی از اعتماد و مهربانی بود، از او جدا شد و به سمت اتاق پادشاه رفت. تهیونگ، در حالی که سعی میکرد خود را در میان جمعیت گم کند، در گوشهای ایستاد. او نمیخواست فضولی کند، اما گویی سرنوشت میخواست او را در مرکز یک درام جدید قرار دهد.
همین که اولیویا از دیدرس خارج شد، سایهای از میان ستونهای مرمرین تالار به سمت او حرکت کرد. دختری با لباسهای ظریف و گرانقیمت، که از نظر ظاهر، به راحتی میتوانست از خاندانهای بسیار سرشناس و اشرافی انگلستان باشد، با قدمهایی لرزان و چهرهای برافروخته، مستقیم به سمت تهیونگ آمد.
دختر با صدایی که از اضطراب میلرزید، شروع به صحبت کرد:
`؟ ب... ببخشید آقا... م... من... من واقعاً از شما خوشم اومده...`
تهیونگ خشکش زد. ضربان قلبش برای لحظهای از حرکت ایستاد. او که عادت کرده بود فقط با نگاههای تحقیرآمیز هانز یا نگاههای ستایشآمیز اولیویا روبرو شود، حالا با این بیثباتی روبرو شده بود. او نگاهی به لباسهای گرانبهای دختر و سپس به لباس سادهی سربازی خودش انداخت. با لحنی که سعی میکرد سرد و بیتفاوت باشد، اما رگههایی از تلخی در آن بود، گفت:
`- به نظرتون که این جمله رو به من بگید... به کسی که فقط یک بردهی ساده بوده و حالا به سختی به مقام یک سرباز رسیده... فکر میکنم ارزش شما خیلی بیشتر از این حرفها باشه. این حرفها برازنده شما نیست.`
اما دختر، که انگار اصلاً متوجه لایهی زیرینِ درد و حقارت در صدای تهیونگ نشده بود، با اشتیاقی که از چشمهای درخشانش میبارید، پاسخ داد:
`؟ کی گفته که شما ارزش ندارید؟ من اصلاً برام مهم نیست که شما الان در چه مقامی هستید یا از کجا اومدید. من فقط... من فقط شما رو دیدم و...`
تهیونگ، که میان تردید و تعجب گیر کرده بود، با نگاهی پرسشگر به او خیره شد و پرسید:
`- یعنی... یعنی واقعاً آنقدر از من خوشتون اومده؟`
دختر، در حالی که گونههایش از خجالت سرخ شده بود، با لکنت گفت:
`؟ ب... بله... نه! منظورم این نبود که فقط من... فقط من... اما راستش رو بخواید، من فکر میکنم کل اون سالن از شما خوششون اومد! شما... شما خیلی متفاوت هستید.`
تهیونگ در ذهن خود لبخندی تلخ زد. حالا فهمیده بود! آن نگاههای سنگین در مراسم، فقط مربوط به اولیویا نبود؛ بلکه جذبهی عجیب و مرموز او، حتی در قالب یک سرباز، همه را مجذوب کرده بود. او میدانست که در کره هم، به دلیل جایگاهِ پنهانش به عنوان ولیعهد، مردم جرأت اعتراف به این تحسین را نداشتند، اما اینجا، در این سرزمین بیگانه، همه چیز بیپردهتر بود.
او خواست تا پاسخی شایسته بدهد، تا شاید این دختر را از این مسیر خطرناک بازدارد، اما درست در همان لحظه، اولیویا از راهرو بیرون آمد. نگاه تیز و هوشمند اولیویا بلافاصله روی آنها قفل شد. او با دیدن نزدیکیِ آن دختر به محافظ خود، اخمی کمرنگ بر چهره آورد.
مراسم باشکوه در تالار طلایی قصر، با تمام شکوه و جلالش، گویی برای تماشای تنها یک نفر طراحی شده بود: شاهدخت اولیویا. وقتی او با آن لباس سنتی و خیرهکننده کرهای، همچون ققنوسی از میان برفهای انگلستان بیرون آمد، زمان گویی برای لحظهای ایستاد. سنگینی نگاهها، مثل امواج گرمی که به ساحل میکوبند، تمام وجود او را در بر گرفته بود.
تهیونگ، که در نقش محافظی وفادار در سایهها ایستاده بود، سنگینی آن نگاهها را روی خودش هم حس میکرد. او میدانست که این نگاهها فقط از سر تحسین لباس نیست؛ بلکه از سر حیرت از این است که چطور یک شاهدخت انگلیسی، با این ظرافت و اصالت، هویت فرهنگی دیگری را به نمایش گذاشته است. او زیر لب آهی کشید؛ آهی که از سر درکِ تلخِ یک راز بود. در کره، او هم با همین نگاهها مواجه میشد؛ نگاههایی که آمیختهای از احترام، کنجکاوی و گاهی ترس از قدرتِ پنهانِ پشتِ آن چهره بود. او همیشه در این فکر بود که چرا مردم، حتی وقتی میخواهند تحسین کنند، نمیتوانند نگاهشان را از او بردارند؛ آیا این به خاطر زیبایی است یا به خاطر آن شکافی که بین واقعیت و هویت او وجود دارد؟
پس از پایان مراسم، فضای تالار با لبخندهای تملقآمیز و پچپچهای کنجکاو پر شده بود. اولیویا در حالی که هنوز درخشش مراسم در چشمانش بود، به سمت تهیونگ آمد. او با لحنی آرام اما جدی گفت:
`+ تهیونگ، من باید برگردم. میخواهم درباره موضوع مهمی با پدرم صحبت کنم. کمی نگران هستم... میترسم به خاطر حضور تو، نتوانم حرفهایم را آنطور که باید و شاید، به درستی بیان کنم.`
تهیونگ با احترام سر خم کرد، اما در دلش طوفانی بود. او میدانست که حضور او در کنار شاهدخت، مثل راه رفتن روی لبهی تیغ است. او با احتیاط پاسخ داد:
`- متوجه هستم بانوی من. من سعی میکنم تا زمان بازگشت شما، در سایه بمانم تا آرامش شما و موقعیتتان حفظ شود.`
اولیویا با نگاهی که ترکیبی از اعتماد و مهربانی بود، از او جدا شد و به سمت اتاق پادشاه رفت. تهیونگ، در حالی که سعی میکرد خود را در میان جمعیت گم کند، در گوشهای ایستاد. او نمیخواست فضولی کند، اما گویی سرنوشت میخواست او را در مرکز یک درام جدید قرار دهد.
همین که اولیویا از دیدرس خارج شد، سایهای از میان ستونهای مرمرین تالار به سمت او حرکت کرد. دختری با لباسهای ظریف و گرانقیمت، که از نظر ظاهر، به راحتی میتوانست از خاندانهای بسیار سرشناس و اشرافی انگلستان باشد، با قدمهایی لرزان و چهرهای برافروخته، مستقیم به سمت تهیونگ آمد.
دختر با صدایی که از اضطراب میلرزید، شروع به صحبت کرد:
`؟ ب... ببخشید آقا... م... من... من واقعاً از شما خوشم اومده...`
تهیونگ خشکش زد. ضربان قلبش برای لحظهای از حرکت ایستاد. او که عادت کرده بود فقط با نگاههای تحقیرآمیز هانز یا نگاههای ستایشآمیز اولیویا روبرو شود، حالا با این بیثباتی روبرو شده بود. او نگاهی به لباسهای گرانبهای دختر و سپس به لباس سادهی سربازی خودش انداخت. با لحنی که سعی میکرد سرد و بیتفاوت باشد، اما رگههایی از تلخی در آن بود، گفت:
`- به نظرتون که این جمله رو به من بگید... به کسی که فقط یک بردهی ساده بوده و حالا به سختی به مقام یک سرباز رسیده... فکر میکنم ارزش شما خیلی بیشتر از این حرفها باشه. این حرفها برازنده شما نیست.`
اما دختر، که انگار اصلاً متوجه لایهی زیرینِ درد و حقارت در صدای تهیونگ نشده بود، با اشتیاقی که از چشمهای درخشانش میبارید، پاسخ داد:
`؟ کی گفته که شما ارزش ندارید؟ من اصلاً برام مهم نیست که شما الان در چه مقامی هستید یا از کجا اومدید. من فقط... من فقط شما رو دیدم و...`
تهیونگ، که میان تردید و تعجب گیر کرده بود، با نگاهی پرسشگر به او خیره شد و پرسید:
`- یعنی... یعنی واقعاً آنقدر از من خوشتون اومده؟`
دختر، در حالی که گونههایش از خجالت سرخ شده بود، با لکنت گفت:
`؟ ب... بله... نه! منظورم این نبود که فقط من... فقط من... اما راستش رو بخواید، من فکر میکنم کل اون سالن از شما خوششون اومد! شما... شما خیلی متفاوت هستید.`
تهیونگ در ذهن خود لبخندی تلخ زد. حالا فهمیده بود! آن نگاههای سنگین در مراسم، فقط مربوط به اولیویا نبود؛ بلکه جذبهی عجیب و مرموز او، حتی در قالب یک سرباز، همه را مجذوب کرده بود. او میدانست که در کره هم، به دلیل جایگاهِ پنهانش به عنوان ولیعهد، مردم جرأت اعتراف به این تحسین را نداشتند، اما اینجا، در این سرزمین بیگانه، همه چیز بیپردهتر بود.
او خواست تا پاسخی شایسته بدهد، تا شاید این دختر را از این مسیر خطرناک بازدارد، اما درست در همان لحظه، اولیویا از راهرو بیرون آمد. نگاه تیز و هوشمند اولیویا بلافاصله روی آنها قفل شد. او با دیدن نزدیکیِ آن دختر به محافظ خود، اخمی کمرنگ بر چهره آورد.
- ۸.۵k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط