.چرا دزدانه میخندی ؟؟
.چرا دزدانه میخندی ؟؟
.بزن فریادِ آزادی ، خدایااا کردنش با من....
دوباره خاک ایران را ، آریااا کردنش با من... .
.اگر چشمان تو خشک است ، منم نیلوفر مرداب..
کویر لووت گر باشی ، دریاااا کردنش با من.. .
.هزاران بغض میبارد ، چرااا دزدانه میخندی ؟....
خدا را گر چه دزدیدند ، رسوااا کردنش با من... .
.قجر گر قهوه اش تلخ است ، ولی من شاه شطرنجم...
نترس از قهوه ی مسموم ، مداوااا کردنش بامن... .
.میان تیر و ترکش ها ، اگر غلتیدند شقایق ها...
وزیران وطن دزدند!!! حاشاااا کردنش با من.... .
.اگر این مجلس عااری ، گوله ، توپ میخوااااهد...
رضای پهلوی را هم ، مهیاااا کردنش با من..... .
بزیر چنگ استبداااد ، به زیر فقر و کفرِمحض...
اگر لبهااای تو گنگ است!! خدایااا کردنش با من... .
چنان مستانه میکوبم ، به طبل پوچ دورانهاااااا.....
بهایی داشت جان کندن ، مهیاااا کردنش با من.... .
منم هم بغض و هم گریه ، چو حکمی در سحرگاهااان....
بزن بردار این سر را و... بالا رفتنش با من.... .
نترس از بغض و از کینه ، رها چون آسمانها باش....
اگر تو مؤمنی بی لب ، خدایااا کردنش بامن.... .
چنان مصلووووب این بغضم ، میان واژه های زرد...
نفسهای زمین تلخ است ، مسیحاااا کردنش با من.... .
.به جرم عشق و آزادی ، اگر مرگم رسد روزی....
دوباره خاک ایران را..... آریاااا کردنش با من.... .
.نفسهای زمین تلخ است.... .
مشکوکم به تو ، به من .... به ما... هر روز در آینه خود را نهیب میزنم که.... آیا هنوز زنده ای ی ی ی ی ی.... اما قدمهایم در خیابان آزادی به هنوز سمت تباهی میرود پس هنوز زنده ام ....امید
.بزن فریادِ آزادی ، خدایااا کردنش با من....
دوباره خاک ایران را ، آریااا کردنش با من... .
.اگر چشمان تو خشک است ، منم نیلوفر مرداب..
کویر لووت گر باشی ، دریاااا کردنش با من.. .
.هزاران بغض میبارد ، چرااا دزدانه میخندی ؟....
خدا را گر چه دزدیدند ، رسوااا کردنش با من... .
.قجر گر قهوه اش تلخ است ، ولی من شاه شطرنجم...
نترس از قهوه ی مسموم ، مداوااا کردنش بامن... .
.میان تیر و ترکش ها ، اگر غلتیدند شقایق ها...
وزیران وطن دزدند!!! حاشاااا کردنش با من.... .
.اگر این مجلس عااری ، گوله ، توپ میخوااااهد...
رضای پهلوی را هم ، مهیاااا کردنش با من..... .
بزیر چنگ استبداااد ، به زیر فقر و کفرِمحض...
اگر لبهااای تو گنگ است!! خدایااا کردنش با من... .
چنان مستانه میکوبم ، به طبل پوچ دورانهاااااا.....
بهایی داشت جان کندن ، مهیاااا کردنش با من.... .
منم هم بغض و هم گریه ، چو حکمی در سحرگاهااان....
بزن بردار این سر را و... بالا رفتنش با من.... .
نترس از بغض و از کینه ، رها چون آسمانها باش....
اگر تو مؤمنی بی لب ، خدایااا کردنش بامن.... .
چنان مصلووووب این بغضم ، میان واژه های زرد...
نفسهای زمین تلخ است ، مسیحاااا کردنش با من.... .
.به جرم عشق و آزادی ، اگر مرگم رسد روزی....
دوباره خاک ایران را..... آریاااا کردنش با من.... .
.نفسهای زمین تلخ است.... .
مشکوکم به تو ، به من .... به ما... هر روز در آینه خود را نهیب میزنم که.... آیا هنوز زنده ای ی ی ی ی ی.... اما قدمهایم در خیابان آزادی به هنوز سمت تباهی میرود پس هنوز زنده ام ....امید
- ۶۴۸
- ۱۹ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط