{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی که پدر شوم

روزی که پدر شوم
به بچه ام یاد می دهم که قایم باشک اصلا هم بازی خوبی نیست!
اینکه چشم بگذاری و منتظر گذشت زمان بشوی،
و توی دلت بترسی نکند او را پیدا نکنی و بازی را باخته باشی
چه قدر پوچ و بیهوده است ...
این خودش، شروع ِ ترس های دوران بزرگسالی ست!
منتظر می مانیم که زمان بگذرد
آدم های اطرافمان غیبشان بزنند و آن وقت تازه چشم باز می کنیم و میان اینهمه جاهای خالی، دنبال بودنشان می گردیم ... «ده بیست سی چِل، پنجاه شصت ...»
روزی که پدر شوم
به بچه ام یاد می دهم که قایم باشک
بازی خطرناکیست!
درست است که سر زانوهایت زخمی نمی شوند و با توپ ات شیشه ی پنجره ها را نمی شکنی اما تو را بزدل می کند ...
تو را تبدیل می کند به ادمی که وقتی بزرگ شدی، خیال برت دارد برای اینکه قدرت را بدانند
برای اینکه در جست و جوی تو باشند
حتما باید بروی و همانطور که دست روی دست گذاشته ای و می ترسی صدایت در بیاید پنهان شوی !...

یاد نمی گیری که برای برنده بودن
باید تلاش کنی و « دیده شوی »
با صدای رسا حرف بزنی
قدم های بزرگ برداری و از تکان دادن دست هایت توی کمدهای دیواری و پشت پرده های حریر اشپزخانه نترسی ... «هفتاد هشتاد نود صد .....»
روزی که پدر شوم
به بچه ام یاد می دهم
که از هیچ «داااللللی» گفتنی نترسد
و از اینکه دیده می شود خوشحال بماند .
دیدگاه ها (۱)

درست است که هیچ‌ چیز نمی تواند جای صحبت کردن را بگیرد؛ ولی گ...

تو رها در من و من محو سراپای توامتو همه عمر من و من همه دنیا...

یک دقیقه سکوت به خاطر کودکی که سالهاست زنده است امازندگی نمی...

با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.عاشقت نشدم که روزی ...

چقدر دلمان برای این دست نوجوان و جوان کشورمان می‌سوزد....وای...

چقدر دلمان برای این دست نوجوان و جوان کشورمان می‌سوزد....وای...

چقدر دلمان برای این دست نوجوان و جوان کشورمان می‌سوزد....وای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط