part⁷
part⁷
....................................
..تو راه بیمارستان تهیونگ لحظه ای چشم از کوک برنداشت همه این اتفاقات رو تقصیر خودش میدونست...تا اینکه رسیدند بیمارستان.
بدن بی جون کوک روی تخت بیمارستان بود...تا اینکه دکتر امد
ته : دکتر چه اتفاقی براش افتاده؟؟؟
دکتر: ایشون دچار شوک عصبی (شوک نوروژنیک)آزمایشات نشونه کم خوابی شدید، سو تغذیه و حملات عصبی ناشی از ناراحتی یاهر چیز دیگه ای رو نشون میده! چطوری تا الان متوجه نشدید؟
همینطور که دکتر به حرفاش ادامه میداد تهیونگ سوتی توی سرش کشیده شد یک لحظه همه جا ساکت شد..حماقت تهیونگ خودش رو هم عذاب میداد حال خوبی نداشت از احمق بودم خودش حالش بهم میخورد شوکه شده بود..
جیمین چند بار تهیونگ رو صدا زد ولی تهیونگ هیچ واکنشی نشون نداد
جیمین:تهیونگ تهیونگ
ته : چ..(با کمی مکث) چیزی گفتی؟
جیمین:کجایی؟؟حواست کجاس؟
ته: دکتر کی حالش خوب میشه؟؟
دکتر: نگران نباشید خطر از بیخ گوشش رد شده ممکنه چند ساعت دیگه بهوش بیاد و بعد از اینکه دکتر معاینش کرد میتونه بره خونه...البته فکر میکنم تب شدید داره و حالش خوب نیست..حتما باید معاینه شه بعد بره منزل و استراحت کنه..
در این مدت تهیونگ همه چیز و همه این اتفاقات رو به جیمین توضیح داد و جیمین کاملا درکش کرد.
بعد از دو ساعت کوک بهوش امد،،، با چشم های نیمه باز به اطراف نگاه کرد دید توی بیمارستانه ...تا اینکه تهیونگ رو بقل تخت دید...
چشماش پر از اشک شد و صورتش رو برگردوند.
تهیونگ:جونگکوک پسر کوچولوی من، منو نگاه کن لطفا بمولا اینطوری ک فکر میکنی نیست لطفاً بهم نگاه کن کوک
جونگکوک به سختی از تخت بلند شد میخواست با این حال بدش بره خونه جیمین و تهیونگ رو نمبینه...هر لحظه که ته رو میدید حالش بدتر و بدتر میشد
کوک:جی...جیمین منو ببر از اینجا
جیمین:صبر کن کوک حالت اصلا خوب نیست دکتر باید معاینت کنه همینجا بمون تا دکتر رو صدا بزنم
کوک:بس کن جیمین (با داد)بهت میگم منو از اینجا ببر(با داد)میبری یا خودم برم؟؟من حالم خوبه همین الان منو ببررر
جیمین نمیدونست باید چیکار کنه فقط میدونست عصبانی بودن کوک حالشو بدتر میکنه پس گفت:::::
جیمین::خیلی خب خیلی خب
کوک:زود باش
جیمین:تهیونگ من کوک رو میبرم خونه خودم نگران نباش
ته : ب..باشه
کوک: جیمین با اون حرففف نزننن گفتم منو از اینجا ببر بیروننن(داد)
جیمین کوک رو به خونه خودش رسوند و به کوک کمک کرد تا روی تخت دراز بشه کوک هر لحظه و هر لحظه دمای بدنش بالا و بالا تر میرفت... اصلا حال خوبی نداشت و هوشیاریش کم بود
جیمین:جونگکوک بزار ببرمت بیمارستان اصلا حالت خوب نیست به حرفم گوش کن
کوک: م...من خوب.. من خوبم لازم نیست(با لرزش)
ویو تهیونگ:::::::::
چطو...چطور اینقدر بی احساس بودم الان دیگه نمیخود منو هم ببینه..
قطره اشکی که پر از درد و غم بود از صورتش جاری شد ..از بیمارستان بیرون امد و به خونه رفت..
اون شب شب خیلی بدی برای کوک و همینطور تهیونگ بود..ته بطری به بطری مینوشید و مینوشید روی تخت دراز کشیده بود تنها و بی انتها تعادلی روی خودش نداشت و فقط مینوشید تا صبح
تا اینکه صبح شد........
بزن اسلاید بعدی.
اینم از این،،
لایک،کامنت بازنشر یادتون نره مرسی••♡
....................................
..تو راه بیمارستان تهیونگ لحظه ای چشم از کوک برنداشت همه این اتفاقات رو تقصیر خودش میدونست...تا اینکه رسیدند بیمارستان.
بدن بی جون کوک روی تخت بیمارستان بود...تا اینکه دکتر امد
ته : دکتر چه اتفاقی براش افتاده؟؟؟
دکتر: ایشون دچار شوک عصبی (شوک نوروژنیک)آزمایشات نشونه کم خوابی شدید، سو تغذیه و حملات عصبی ناشی از ناراحتی یاهر چیز دیگه ای رو نشون میده! چطوری تا الان متوجه نشدید؟
همینطور که دکتر به حرفاش ادامه میداد تهیونگ سوتی توی سرش کشیده شد یک لحظه همه جا ساکت شد..حماقت تهیونگ خودش رو هم عذاب میداد حال خوبی نداشت از احمق بودم خودش حالش بهم میخورد شوکه شده بود..
جیمین چند بار تهیونگ رو صدا زد ولی تهیونگ هیچ واکنشی نشون نداد
جیمین:تهیونگ تهیونگ
ته : چ..(با کمی مکث) چیزی گفتی؟
جیمین:کجایی؟؟حواست کجاس؟
ته: دکتر کی حالش خوب میشه؟؟
دکتر: نگران نباشید خطر از بیخ گوشش رد شده ممکنه چند ساعت دیگه بهوش بیاد و بعد از اینکه دکتر معاینش کرد میتونه بره خونه...البته فکر میکنم تب شدید داره و حالش خوب نیست..حتما باید معاینه شه بعد بره منزل و استراحت کنه..
در این مدت تهیونگ همه چیز و همه این اتفاقات رو به جیمین توضیح داد و جیمین کاملا درکش کرد.
بعد از دو ساعت کوک بهوش امد،،، با چشم های نیمه باز به اطراف نگاه کرد دید توی بیمارستانه ...تا اینکه تهیونگ رو بقل تخت دید...
چشماش پر از اشک شد و صورتش رو برگردوند.
تهیونگ:جونگکوک پسر کوچولوی من، منو نگاه کن لطفا بمولا اینطوری ک فکر میکنی نیست لطفاً بهم نگاه کن کوک
جونگکوک به سختی از تخت بلند شد میخواست با این حال بدش بره خونه جیمین و تهیونگ رو نمبینه...هر لحظه که ته رو میدید حالش بدتر و بدتر میشد
کوک:جی...جیمین منو ببر از اینجا
جیمین:صبر کن کوک حالت اصلا خوب نیست دکتر باید معاینت کنه همینجا بمون تا دکتر رو صدا بزنم
کوک:بس کن جیمین (با داد)بهت میگم منو از اینجا ببر(با داد)میبری یا خودم برم؟؟من حالم خوبه همین الان منو ببررر
جیمین نمیدونست باید چیکار کنه فقط میدونست عصبانی بودن کوک حالشو بدتر میکنه پس گفت:::::
جیمین::خیلی خب خیلی خب
کوک:زود باش
جیمین:تهیونگ من کوک رو میبرم خونه خودم نگران نباش
ته : ب..باشه
کوک: جیمین با اون حرففف نزننن گفتم منو از اینجا ببر بیروننن(داد)
جیمین کوک رو به خونه خودش رسوند و به کوک کمک کرد تا روی تخت دراز بشه کوک هر لحظه و هر لحظه دمای بدنش بالا و بالا تر میرفت... اصلا حال خوبی نداشت و هوشیاریش کم بود
جیمین:جونگکوک بزار ببرمت بیمارستان اصلا حالت خوب نیست به حرفم گوش کن
کوک: م...من خوب.. من خوبم لازم نیست(با لرزش)
ویو تهیونگ:::::::::
چطو...چطور اینقدر بی احساس بودم الان دیگه نمیخود منو هم ببینه..
قطره اشکی که پر از درد و غم بود از صورتش جاری شد ..از بیمارستان بیرون امد و به خونه رفت..
اون شب شب خیلی بدی برای کوک و همینطور تهیونگ بود..ته بطری به بطری مینوشید و مینوشید روی تخت دراز کشیده بود تنها و بی انتها تعادلی روی خودش نداشت و فقط مینوشید تا صبح
تا اینکه صبح شد........
بزن اسلاید بعدی.
اینم از این،،
لایک،کامنت بازنشر یادتون نره مرسی••♡
- ۱.۲k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط