{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین
#چند_پارتی
Part: 1
#انتخاب_امن

آسمون سئول تو اون شب، انگار تصمیم گرفته بود تمام گناهای شهر رو با بارون شدیدی بشوره. فلیکس، با همون موهای روشن که زیر نور چراغ‌های خیابون می‌درخشید، و سونگمین که همیشه با نگاهی تیزبین و باهوش اطرافش رو می‌پایید، در حال قدم زدن بودند. هر دو ۱۷ سالشون بود و تموم دغدغه‌شون، امتحان ریاضی فردا و انتخاب یک کافه‌ی آروم برای خوردن بستنی بود. اون‌ها نمی‌دونستن که تو همین لحظه، تو چند خیابون اون‌طرف‌تر، سرنوشتشون در حال تغییر کردنه.

تو یک ماشین سیاه و شیشه‌ای، فضای داخل ماشین سنگین و ساکت بود. تنها صدای نفس‌های منظم چان و صدای برخورد انگشت‌های هیونجین روی صفحه گوشی‌اش شنیده می‌شد. هیونجین، مردی که تو دنیای زیرزمینی با اسمی میشناختن که لرزه به بدن رقبا می‌انداخت، در حال بررسی نقشه‌های یک محله قدیمی بود. چان هم، با آن نگاه سرد و جدی‌اش، داشت اطلاعات مربوط به یه انتقال غیرقانونی رو چک می‌کرد.

چان: هیونجین، این منطقه امن نیست. نباید برای این کار تا اینجا بیایم...(با صدایی بم و آروم، بدون اینکه چشم از گوشی برداره)

هیونجین پوزخندی زد، اما تو چشماش برقی از بی‌تفاوتی بود

هیونجین: ما دنبال امنیت نیستیم چان، ما دنبال حقیقتیم. اگر اون اطلاعات همون‌جا نباشه، کل نقشه‌مون خراب میشه.

یهویی، صدای جیغ ترمز شدیدی از خیابون اصلی شنیده شد. هیونجین و چان با هم به بیرون نگاه کردن. در آن فضای تاریک و بارونی، دو نوجوون با کوله‌پشتی‌های مدرسه‌شون در حال دوییدن بودن تا از زیر بارون فرار کنن. فلیکس، در حالی که می‌خندید و سعی می‌کرد از خیس شدن فرار کنه، دست سونگمین رو محکم گرفته بود.

هیونجین، برای اولین بار تو تموم طول شب، نگاهش رو از نقشه گرفت. نگاهش روی فلیکس ثابت موند. انگار زمان برای یه لحظه وایستاد. اون پسر کوچیک با اون چهره‌ی معصوم و خنده‌هایی که حتی در بارون هم محو نمی‌شدن، چیزی تو وجود هیونجین بیدار کرد که خودش هم از اون بی‌خبر بود.

چان: اون‌ها فقط بچه‌ان...(زیر لب گفت)

اما نگاهش ناخودآگاه به سمت سونگمین افتاد که با جدیت به فلیکس کمک می‌کرد تا تعادلش رو حفظ کنه.

تو همون لحظه، صدای شلیک گلوله‌ای تو فاصله دوری شنیده شد. آرامش شب در هم شکست. چان بلافاصله دستش رو روی اسلحه گذاشت و هیونجین، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنه، با سرعت از ماشین پیاده شد. اون نمی‌دونست چرا، اما غریزه‌ی مافیایی‌اش بهش می‌گفت که اون پسر با موهای روشن، دیگه فقط یه غریبه نیست؛ اون چیزی شده بود که هیونجین حاضر بود تموم دنیایش رو برای محافظت از اون بسوزونه.
دیدگاه ها (۴)

سلاممم فرشته‌ها یه درخواستی میخوام بنویسم به اسم انتخاب امن....

#درخواستی_هیونلیکس#سقوط_در_سکوتادامه ی پارت قبلی.... اون سرش...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 10چان شمشیرش را بالا آورد.سونگمی...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۵ : ( فقط برای پروژه )هیونجین تا صبح به ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط