روباه کوچولوی من
روباه کوچولوی من
پارت بیست
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
مثل وحشی توش میکوبیدم چویا هم یکسره داشت ناله میکرد . فکر کنم از مستی در اومد . چون حدود ۶ ساعتی هست که دارم ازارش میدم ( دازای عنتر بکش بیرون ) التماسم میکنه که دیگه نکوبم ولی من بدتر میکنم .
دازای : چویا ، میخوای لذت ببری ؟
چویا : اههههههه ارههههههه اسییییییییی
دازای : بگو نقطه ی جی کجاست ؟
چویا با ناله هایی که میکرد راه نماییم کرد . بالاخره پیدا کردم . محکم کوبیدم . انگار تازه داره لذت چویا شروع میشه . خیلی خوب شد .
_ سه ساعت بعد .
خسته شده بودم . از کوبیدن دست برداشتم . و حمله کردم به بدنش . همه جا رو کبود کردم . کیس مارک میذاشتم .
_ ده دقیقه بعد (🌚 )
به اثر هنریم نگاه کردم . چویا با حالت بی جونی رو تخت دراز کشیده . پاهاش بازه و بدنش میلرزه و البته همه جای بدنش با کیس مارک های من رنگی شده . از لبشم داره خون میاد ( دازای وحشی 🤬 )
خوابم گرفته بود .برای همین دوباره دیکم رو واردش کردم . با ورود دیکم به داخل سوراخ چویا دادش رفت هوا .
چویا : حیوان داری ده ساعت میکوبی توم ولم کن دیگه .
چویا رو بغل کردن .
دازای : همین جوری میخوابیم .
چویا : درد میاددددددد.
دازای : تنبیه میخوای ؟
چویا : گوه نخور
دازای : نگران نباش گوه نمیخورم . تو رو میخورم .
و سریع به سمت پایین تنش رفتم .
چویا : دازای نکن نکن نکن نک_ اهههههههههههههههه
داشتم براش ساک میزدم محکم محکم .
_ نیم ساعت بعد .
از ساک زدن دست برداشتم . و به قیافه ی چویا نگاه کردم . یه جوری بود . حتما درد داشت . اخه من بی مرز وای نستادم که دیکش رو گاز میزدم که درد بکشه .
گرفتیم خوابیدیم .
^ نصف شب
از خواب بیدار شدم چویا رو نگاه کردم طرفم خوابیده بود . دیکم رو کردم توش و خوابیدم .
^ فردا صبح .
@ویو چویا
از خواب بیدار شدم . با درد بدی تو شکمم مواجه شدم . مگه خودم رو درمان نکرده بودم . که دیدم این دراز لعنتی دیکش رو کرده توم و خوابیده . جیغ زدم .
چویا : دازاییییییی بیارش بیرونننن
اروم چشماشو باز کرد . میخواست تکون بخوره که . درد داشت
چویا : دازای تکون نخور .
از حرکت وایستاد .
دازای : چرا خب ؟
چویا : دازای خر نگفتم وقتی میخوابم بدنم منو درمان میکنه ؟
دازای : خب ؟
چویا : دیشب که خوابیدیم توی گاو این بی صاحب رو کردی توم نمیگی بدنم بدنتو جز خودش میدونه و دیکت میچسبه بهم .
دازای : الان دیکم گیر کرده توت .؟
چویا : ارهههههه.
دازای : خب کاری نداره الان میکشمش بیرون .
چویا : نههههه اونجوری اندام های داخلی_
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
پیر شدم 🥲
پارت بیست
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
مثل وحشی توش میکوبیدم چویا هم یکسره داشت ناله میکرد . فکر کنم از مستی در اومد . چون حدود ۶ ساعتی هست که دارم ازارش میدم ( دازای عنتر بکش بیرون ) التماسم میکنه که دیگه نکوبم ولی من بدتر میکنم .
دازای : چویا ، میخوای لذت ببری ؟
چویا : اههههههه ارههههههه اسییییییییی
دازای : بگو نقطه ی جی کجاست ؟
چویا با ناله هایی که میکرد راه نماییم کرد . بالاخره پیدا کردم . محکم کوبیدم . انگار تازه داره لذت چویا شروع میشه . خیلی خوب شد .
_ سه ساعت بعد .
خسته شده بودم . از کوبیدن دست برداشتم . و حمله کردم به بدنش . همه جا رو کبود کردم . کیس مارک میذاشتم .
_ ده دقیقه بعد (🌚 )
به اثر هنریم نگاه کردم . چویا با حالت بی جونی رو تخت دراز کشیده . پاهاش بازه و بدنش میلرزه و البته همه جای بدنش با کیس مارک های من رنگی شده . از لبشم داره خون میاد ( دازای وحشی 🤬 )
خوابم گرفته بود .برای همین دوباره دیکم رو واردش کردم . با ورود دیکم به داخل سوراخ چویا دادش رفت هوا .
چویا : حیوان داری ده ساعت میکوبی توم ولم کن دیگه .
چویا رو بغل کردن .
دازای : همین جوری میخوابیم .
چویا : درد میاددددددد.
دازای : تنبیه میخوای ؟
چویا : گوه نخور
دازای : نگران نباش گوه نمیخورم . تو رو میخورم .
و سریع به سمت پایین تنش رفتم .
چویا : دازای نکن نکن نکن نک_ اهههههههههههههههه
داشتم براش ساک میزدم محکم محکم .
_ نیم ساعت بعد .
از ساک زدن دست برداشتم . و به قیافه ی چویا نگاه کردم . یه جوری بود . حتما درد داشت . اخه من بی مرز وای نستادم که دیکش رو گاز میزدم که درد بکشه .
گرفتیم خوابیدیم .
^ نصف شب
از خواب بیدار شدم چویا رو نگاه کردم طرفم خوابیده بود . دیکم رو کردم توش و خوابیدم .
^ فردا صبح .
@ویو چویا
از خواب بیدار شدم . با درد بدی تو شکمم مواجه شدم . مگه خودم رو درمان نکرده بودم . که دیدم این دراز لعنتی دیکش رو کرده توم و خوابیده . جیغ زدم .
چویا : دازاییییییی بیارش بیرونننن
اروم چشماشو باز کرد . میخواست تکون بخوره که . درد داشت
چویا : دازای تکون نخور .
از حرکت وایستاد .
دازای : چرا خب ؟
چویا : دازای خر نگفتم وقتی میخوابم بدنم منو درمان میکنه ؟
دازای : خب ؟
چویا : دیشب که خوابیدیم توی گاو این بی صاحب رو کردی توم نمیگی بدنم بدنتو جز خودش میدونه و دیکت میچسبه بهم .
دازای : الان دیکم گیر کرده توت .؟
چویا : ارهههههه.
دازای : خب کاری نداره الان میکشمش بیرون .
چویا : نههههه اونجوری اندام های داخلی_
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
پیر شدم 🥲
- ۱.۶k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط