{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مطابق معمول هر روز شماره‌اش را گرفتم … اما گوشی را برنمی‌

مطابق معمول هر روز شماره‌اش را گرفتم … اما گوشی را برنمی‌داشت … روز قبل همه فرزندان و نوه‌ها مهمانش بودیم؛ گفتیم و خندیدیم؛ باورم نمی‌شد … رفتم به منزلش … همسایه‌ها می‌گفتند که صبح او را دیده‌اند که درختان باغچه جلوی منزل را آب می‌داده است … امّا وقتی وارد منزل شدم، دیدم که چشمانش را بسته است … طرح لبخندی بر روی صورت دارد و انگار که مدتهاست در خواب است …

      به همین سادگی … پدرم رفت … که رفت …

     آسمان غرید و قطراتی باران بر زمین ریخت؛  اروند درگوشم می‌گفت: «این که وقتی بابابزرگ رفت، باران آمد؛ یعنی خدا او را دوست داشته است. نه؟»
دیدگاه ها (۳)

(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر) پارت ۹جاده خاکی بود. اسبی نداشت. ...

داستان:هوای اوایل پاییز در شهر کوچک “نرگس‌زار” دل‌انگیز بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط