{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیانا:نزدیک دو روز بود که هیچی نخورده بودیم. دیگه حال راه

دیانا:نزدیک دو روز بود که هیچی نخورده بودیم. دیگه حال راه رفتن نداشتم ولی ارسلان هی میگفت عجله کن. با همون خستگی شروع کردم به دوییدن که رسیدیم به یه اداره پلیس. رفتیم همچی رو راجب اون دو تا عوضی گفتیم و اونا هم گفتن که ما خیلی وقته دنبالشون هستیم.
ارسلان:بعد از اینکه همچی رو به پلیس گفتیم با بچه ها رفتیم یه جایی تا بتونیم غذا بخوریم. چون بشدت گشنمون بود.
بعد از غذا من میزمون رو حساب کردم و رفتیم. دیانا گفت که خیلی حوصلم سر رفت و منم براش یه سوپرایز آماده کردم. بعد از اینکه همه رفتن من با ماشین رفتم به سمت اون سوپرایز.
وقتی رسیدیم رفتیم داخل و مستقیم رفتیم سمت اتاق. من رفتم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و آمدم بیرونو رفتم پایین که دیدم دیانا نیست.
دیدگاه ها (۰)

اینم از روباه کوچولومون که گذاشت رفت💔💔💔امید وارم هرجا رفتی ه...

ادیت جدیدم

بچه ها خیلی روی این ادیت کراشم مرسی قشنگم🤩🤩🤩اینو یکی از فنای...

بچه ها این پیچی که براتون آوردم پیچ خودم هست داخلش براتون در...

واقعا آدم می مونه چی بگه.یه چیزی که حرصم میده اینکه مرسلی هی...

آقای هوسوک پارت ۴

ویو اتامروز به یه مهمونی دعوت شدم یه لباس مشکی باز و خوشگل پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط