سناریو تک پارتیشهری خالی از دروغهمینجوری به ذهنم رسید م
سناریو تک پارتی:شهری خالی از دروغ(همینجوری به ذهنم رسید مسخرم نکنید گوناه دارم🥺)
دوباره داشت بارون میومد، چیز عجیبی نبود حداقل تو این شهر، تاکمینه ریو، پسری با موهای سیاه و چشمانی به رنگ آبی تیره داشت بی هدف تو خیابونای شهر راه میرفت، حتی نمیدونست چرا داره از این راه میره، فقط میدونست باید از راه بره، این شهر یا بهتره بگیم شهرک یکی از شهر های کوچیک و فراموش شده تو کنار شهر بزرک توکیو بود، اما این شهرک یه راز داشت درسته یه راز، هیچ کس تو این شهر نمیتونست دروغ بگه اما حتی اگر هم به احتمال یک درصد میگفت بخشی از خاطراتش پاک میشد. همه تو این شهر راستش رو میگفتن، حداقل چیزی بود که فکر میکردن؛تاکمینه درحالی که داشت با اخرین زره خاطراتش راه میرفت فقط یک چیز را میدونست، باید اینبار راستش رو بگه وگرنه حتی هویت خودش رو هم فراموش میکنه.درحالی که داشت راه میرفت یه دختر جلوش رو گرفت،ماریان دختری با بلند موهای زرد به رنگ لیمو و چشمانی به رنگ اقیانوس، الحق که زیباترین دختر شهر بود. ماریان با لبخندی مهربانانه مثل همیشه پرسید"تاکمینه_کون دوستم داری؟" تاکمینه با صدایی بی هدف جواب داد"نه!" و دوباره به راهش ادامه داد. بی اختیار اشک از چشمش اومد، اره، دوباره دروغ گفت بازهم خاطراتش رو از داست داد،اما به راهش ادامه داد تا به برج ساعت رسید، بزرگترین ساختمان اون شهر کوچک،از پله ها بالا رفت، به بالای برج رسید، حالا دیگه حتی خودشم نمیشناخت، فقط یه خاطره تو ذهنش باقی مونده بود، خاطره دختری با موهای زرد به رنگ لیمو و یک جمله همیشگی"دوستم داری؟" تاکمینه با لبخندی روی لبش و چشمانی پر از اشک گفت"دوستت دارم" و یک قدم دیگه برداشت، آخرين قدمی که میتونست تو زندگی پر از دروغش برداره!
(میدونم ریدم تو کامنتا جرم ندید گوناه دارم🥺)
دوباره داشت بارون میومد، چیز عجیبی نبود حداقل تو این شهر، تاکمینه ریو، پسری با موهای سیاه و چشمانی به رنگ آبی تیره داشت بی هدف تو خیابونای شهر راه میرفت، حتی نمیدونست چرا داره از این راه میره، فقط میدونست باید از راه بره، این شهر یا بهتره بگیم شهرک یکی از شهر های کوچیک و فراموش شده تو کنار شهر بزرک توکیو بود، اما این شهرک یه راز داشت درسته یه راز، هیچ کس تو این شهر نمیتونست دروغ بگه اما حتی اگر هم به احتمال یک درصد میگفت بخشی از خاطراتش پاک میشد. همه تو این شهر راستش رو میگفتن، حداقل چیزی بود که فکر میکردن؛تاکمینه درحالی که داشت با اخرین زره خاطراتش راه میرفت فقط یک چیز را میدونست، باید اینبار راستش رو بگه وگرنه حتی هویت خودش رو هم فراموش میکنه.درحالی که داشت راه میرفت یه دختر جلوش رو گرفت،ماریان دختری با بلند موهای زرد به رنگ لیمو و چشمانی به رنگ اقیانوس، الحق که زیباترین دختر شهر بود. ماریان با لبخندی مهربانانه مثل همیشه پرسید"تاکمینه_کون دوستم داری؟" تاکمینه با صدایی بی هدف جواب داد"نه!" و دوباره به راهش ادامه داد. بی اختیار اشک از چشمش اومد، اره، دوباره دروغ گفت بازهم خاطراتش رو از داست داد،اما به راهش ادامه داد تا به برج ساعت رسید، بزرگترین ساختمان اون شهر کوچک،از پله ها بالا رفت، به بالای برج رسید، حالا دیگه حتی خودشم نمیشناخت، فقط یه خاطره تو ذهنش باقی مونده بود، خاطره دختری با موهای زرد به رنگ لیمو و یک جمله همیشگی"دوستم داری؟" تاکمینه با لبخندی روی لبش و چشمانی پر از اشک گفت"دوستت دارم" و یک قدم دیگه برداشت، آخرين قدمی که میتونست تو زندگی پر از دروغش برداره!
(میدونم ریدم تو کامنتا جرم ندید گوناه دارم🥺)
- ۱.۶k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط