The most beautiful
The most beautiful
*part 1*
.
.
.
لبخندت همیشه زیباترین چیزی بود که میتونستم ببینم، لبخندی که باعث نشون دادن دندونات و اون چال گونههای زیبات میشد.
وجودت، لبخندت، بغلت که از تمام پتوهای جهان برای من گرم تر و از آغوش مادرانهای که همه ازش تعریف میکنن ولی هیچ وقت از طرف مامانم به من نرسید زیباتر و امنتره.
یادته روزی رو که دستهای منرو با دستهات که با لاک مشکی رزین کرده بودی گرفتی و منو به دشتی که بالای کوه بود بردی؟
شاید تو فراموش کرده باشی ولی من به خوبی یادمه، اونجا زیباترین جایی بود که به عمرم رفته بودم.
دشتی پر از گلهای زرد که بوی تورو میدادن.
تو محو نگاه کردن اونجا بودی ولی من محو لبخند تو بودم. محو لبخند روی لبهات که باعث میشد همهی فکرهای توی ذهنم به فراموشی سپرده بشه.
تو دوتا گل رو چیدی یکی رو داخل دستهام گذاشتی و اون یکی رو پشت گوشم.
گفتی خیلی قشنگ شدی ولی نمیدونستی خودت چقدر الهه گانه زیبا بودی.
گفتی اینجا رو چند روز پیش پیدا کردی و وقتی اینجا رو دیدی اولین چیزی که به ذهنت اومده اوردن من به اینجا و بوسیدنم بوده.
هنوزم اون گرمایی که با این حرفت داخل قلبم و برقی که داخل چشمهام ایجاد کردی رو یادمه.
با صدای آرومی زمزمه کردم:"پس چرا وایستادی و نمیبوسیم؟"
فکر نمیکردم به خاطر بیش از حد آروم گفتنم شنیده باشیش، ولی تو باز هم لبخند زدی صورتم رو با دستهات قاب کردی و زیر خورشیدی که در حال غروب کردن بود بوسیدیم.
جواب بوسه شیرینت رو که دوست نداشتم هیچ وقت تموم بشه دادم، ولی با تموم شدن نفس داخل ریههامون مجبور شکستنش شدیم.
هنوز دستهات صورتم رو قاب گرفته بود و لبخند زیبات روی لبهات بود، طوری نگاهم میکردی که انگار یه تیکه الماس از آسمون داخل دستهای تو افتاده و انقدر زیباست که نمیتونی ازش چشم برداری.
اون روز تا نصفه شب بالای کوه بودیم و باهم ستارههارو تماشا کردیم.
هزاران بار هم رو با بوسههای کوتاه و بلندمون خوشحال میکردیم.
حرف میزدیم حتی درباره چیزهای بیخودی که در روز دیدیم یا مردم رهگذری که از بالا کوه اندازه یه مورچه دیده میشدن. چان جوری به همین حرفهای بیخودم درباره اینا گوش میداد که انگار مهمترین حرفهای دنیان و زرهای خسته نمیشد.
وقتی به خونه برگشتیم از خستگی اون روز تنها چیزی که میخواستم آغوشش بود تا داخلش به خواب برم.
چیزی که در ثانیه به دست آوردم، تمام اون روز ثانیه به ثانیه انقدر برام لذت بخش و قشنگ بود که تصمیم داشتم هر روز درباره امروز برای چان بگم تا خسته بشه.
فکر میکردم فردا داخل آغوش چان بلند میشم و میخواستم اولین چیزی که میبینم صورتش باشه.
اما شنیدی میگن زندگیها جوری و وقتی تموم میشن که حتی انظارشو نداری؟
سلااامممم خوبین ؟
پیج قبلیم رو یه عده حسود کسخل مسدود کردن اینجا ادامه فعالیت هست
پس حمایت نشم؟
پیج قبلیم @sahar.najjar
*part 1*
.
.
.
لبخندت همیشه زیباترین چیزی بود که میتونستم ببینم، لبخندی که باعث نشون دادن دندونات و اون چال گونههای زیبات میشد.
وجودت، لبخندت، بغلت که از تمام پتوهای جهان برای من گرم تر و از آغوش مادرانهای که همه ازش تعریف میکنن ولی هیچ وقت از طرف مامانم به من نرسید زیباتر و امنتره.
یادته روزی رو که دستهای منرو با دستهات که با لاک مشکی رزین کرده بودی گرفتی و منو به دشتی که بالای کوه بود بردی؟
شاید تو فراموش کرده باشی ولی من به خوبی یادمه، اونجا زیباترین جایی بود که به عمرم رفته بودم.
دشتی پر از گلهای زرد که بوی تورو میدادن.
تو محو نگاه کردن اونجا بودی ولی من محو لبخند تو بودم. محو لبخند روی لبهات که باعث میشد همهی فکرهای توی ذهنم به فراموشی سپرده بشه.
تو دوتا گل رو چیدی یکی رو داخل دستهام گذاشتی و اون یکی رو پشت گوشم.
گفتی خیلی قشنگ شدی ولی نمیدونستی خودت چقدر الهه گانه زیبا بودی.
گفتی اینجا رو چند روز پیش پیدا کردی و وقتی اینجا رو دیدی اولین چیزی که به ذهنت اومده اوردن من به اینجا و بوسیدنم بوده.
هنوزم اون گرمایی که با این حرفت داخل قلبم و برقی که داخل چشمهام ایجاد کردی رو یادمه.
با صدای آرومی زمزمه کردم:"پس چرا وایستادی و نمیبوسیم؟"
فکر نمیکردم به خاطر بیش از حد آروم گفتنم شنیده باشیش، ولی تو باز هم لبخند زدی صورتم رو با دستهات قاب کردی و زیر خورشیدی که در حال غروب کردن بود بوسیدیم.
جواب بوسه شیرینت رو که دوست نداشتم هیچ وقت تموم بشه دادم، ولی با تموم شدن نفس داخل ریههامون مجبور شکستنش شدیم.
هنوز دستهات صورتم رو قاب گرفته بود و لبخند زیبات روی لبهات بود، طوری نگاهم میکردی که انگار یه تیکه الماس از آسمون داخل دستهای تو افتاده و انقدر زیباست که نمیتونی ازش چشم برداری.
اون روز تا نصفه شب بالای کوه بودیم و باهم ستارههارو تماشا کردیم.
هزاران بار هم رو با بوسههای کوتاه و بلندمون خوشحال میکردیم.
حرف میزدیم حتی درباره چیزهای بیخودی که در روز دیدیم یا مردم رهگذری که از بالا کوه اندازه یه مورچه دیده میشدن. چان جوری به همین حرفهای بیخودم درباره اینا گوش میداد که انگار مهمترین حرفهای دنیان و زرهای خسته نمیشد.
وقتی به خونه برگشتیم از خستگی اون روز تنها چیزی که میخواستم آغوشش بود تا داخلش به خواب برم.
چیزی که در ثانیه به دست آوردم، تمام اون روز ثانیه به ثانیه انقدر برام لذت بخش و قشنگ بود که تصمیم داشتم هر روز درباره امروز برای چان بگم تا خسته بشه.
فکر میکردم فردا داخل آغوش چان بلند میشم و میخواستم اولین چیزی که میبینم صورتش باشه.
اما شنیدی میگن زندگیها جوری و وقتی تموم میشن که حتی انظارشو نداری؟
سلااامممم خوبین ؟
پیج قبلیم رو یه عده حسود کسخل مسدود کردن اینجا ادامه فعالیت هست
پس حمایت نشم؟
پیج قبلیم @sahar.najjar
- ۱۱۵
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط