{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p ¹

p ¹
ویو ات:هایی من ات ۲۵ سالمه و ۲ ساله با جونکوک ازدواج کردم و یه زندگی خیلی شاد داریم جونکوک یه پسر حسود و جذاب و خشنه
ویو جونکوک:هایی من جونکوک هستم ۲۷ سالمه و ۲ ساله با ات ازدواج کردم و خیلی همو دوس داریم

ات:هوففف ساعت ۹ شب شد چرا جونکوک از کمپانی نمیاددد

"گوشی ات"دینگ دینگ دینگ
ویو ات: آخ جونن جونکوک زنگ زددد

تماس:
جونکوک:سلام عشقم
ات:سلام جونکوکاا چطوریی
جونکوک:پرنسسم خوب باشه منم خوبم
ات:بوس
جونکوک:به لبات گرلم
ات:هعییی جونکوکا حوصلم سر رفت
جونکوک:بیا پایین منتظرتم میریم بیرون
ات:اوکییی الان میامممم
"پایان تماس"

ویو ات:یه لباس پوشیدم و یه آرایش ساده زدم موهامو باز گذاشتم و رفتم پایین

جونکوک:سلام گرلم
ات:سلام جونکوکا دلم برات تنگ شده بودد
جونکوک:منم همینطور پرنسسم بغل نمیدی؟
(همو بغل کردن)
جونکوک:خب راه بیوفت بریم
ات:کجا؟
جونکوک:هرجا تو بخوای
ات:بریم بار؟
جونکوک:اگه قول میدی رو پا خودم بشینی فقط و پا نشی بریم
ات:بریمممم
دیدگاه ها (۵)

وقتی با یه پسر دیگه تو بار گرم میگیریـ...کاپل ها: ات و جونکو...

میخوام شروع کنم به فیک و سناریو نوشتن...حمایت یادتون نره🥺❤️ا...

« مسابقه دهنده » جونکوک: پسری ۲۳ ساله که مادرش در اثر سرطان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط