اگر برگی زمین افتد دلش از درد می گیرد
اگر برگی زمین افتد دلش از درد می گیرد
دلش از رنج ناکامی هزاران بار می میرد
اگر از برکه ای ماهی جدا باشد کجا باشد
کجا از درد تنهایی دل زارش جدا باشد
پریشانم نمی فهمی هراسانم نمی دانی
کنار مرغ عشق خود ، چه می دانم ... نمی مانی
شدم خاری که جز دیوار دلتنگی پناهش نیست
که جز بی حاصلی در دفتر بخت سیاهش نیست
شدم درسی برای عبرت طفلان ناهنجار
به جز ماتم مداری نیست در ره پویه ی پرگار
دو صد شیون به نایم چنگ می اندازد و بدتر
سکوتی راه می بندد به فریادم سر آخر
نمی دانم کدامین چشم عصیانگر به دینم زد
دلش از رنج ناکامی هزاران بار می میرد
اگر از برکه ای ماهی جدا باشد کجا باشد
کجا از درد تنهایی دل زارش جدا باشد
پریشانم نمی فهمی هراسانم نمی دانی
کنار مرغ عشق خود ، چه می دانم ... نمی مانی
شدم خاری که جز دیوار دلتنگی پناهش نیست
که جز بی حاصلی در دفتر بخت سیاهش نیست
شدم درسی برای عبرت طفلان ناهنجار
به جز ماتم مداری نیست در ره پویه ی پرگار
دو صد شیون به نایم چنگ می اندازد و بدتر
سکوتی راه می بندد به فریادم سر آخر
نمی دانم کدامین چشم عصیانگر به دینم زد
- ۵۵۲
- ۲۷ دی ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط