درود عزیزان منننن
امیدوارم لذت ببرید . 🤗
پارت دوم :
وسایلم از دستم پرت شد و روی زمین ریخت . نفسم بند آمد .
من : معذرت میخواهم ! من ... حواسم نبود ...
چشمانم را بالا گرفتم . پسری بلندقد با موهای مشکی و چشمانی تیره روبروی من ایستاده بود . لباس فرم مدرسه را مرتب پوشیده بود ، اما نگاهش سرد و بریده بود .
؟؟ : چشمهایت را باز کن ، احمق .
صدایش آرام اما زهرآلود بود . بدون اینکه حتی نگاهی به وسایل ریخته شدهام روی زمین بیندازد ، از کنارم رد شد و رفت .
من ماندم و دفترها و خودکارهایم که روی زمین پخش شده بود . چند نفر از دانشآموزان نگاهم میکردند و بعضیشان با لبخندی مسخره رد میشدند .
وارد کلاسم شدم ... کنار هلن نشستم و اون پسری که بهش برخورد کردم هم توی کلاسم بود ... با چشمان یخی بهم خیره شد . همه دخترها یا داشتن بهش نگاه میکردن یا دلبری میکردن ... دوستانش کنارش نشسته بودن ... به نظر میومد که اون قلدر مدرسه است ... ناگهان بلند شد و با قدم هایی آروم مثل شکارچی نزدیکم شد ...
؟؟ : تو همان دختری هستی که به من برخورد کرد ؟ ... بعدا تاوانش رو پس میدی ... بعد از این کلاس بیا پشت مدرسه ... اگر نیای بد میبینی .
و بعدش رفت ...
هلن به من نگاه کرد ... با نگاهی که میپرسید چه اتفاقی افتاده ... براش توضیح دادم و اون گفت :
هلن : خب فقط یک اتفاق بود ... اون چرا اینقدر اعصابش خورد بود ؟
من : نمیدانم .
زنگ خورد ... هلن میخواست باهام بیاد ولی گفتم نیاد و دست به سرش کردم ... و رفتم پیش اون پسره ... اون نگاهی به من انداخت و پوزخندی زد و خندید ... خندهای که لرزه بر تنم انداخت ...
؟؟ : واقعا اومدی . میدونی من کیم ؟
من : نه .
؟؟ : من جونگکوک ام . رئیس قدرتمندترین باند مافیایی کره ... قدرتم فقط توی کره نیست ، از اروپا تا آسیا چشم دارم و همه با شنیدن اسمم به لرزه در میان . و الان تو به من برخورد کردی و اگر از تمام دستور هایم پیروی نکنی ، دوستت آسیب میبینه . نظرت ؟ ازم اطاعت میکنی ، برده ؟
با ناراحتی سرم رو پایین انداختم ... حتی منم اسمش رو شنیده بودم ... جوونترین رئیس مافیا ... اولین رئیس مافیای ۱۹ ساله ... اسمش توی تاریخ مافیا ثبت شده ... اون بی رحم ترین مافیا هم هست ... حدس میزنم دوستاتش هم داخل مافیا هستن ... ازش میترسم ... اون با دیدن اینکه سرم رو پایین انداختم ، پوزخندی زد و متوجه شد که جوابم بله است .
جونگکوک : پس تصمیم گرفتی . خیلی خوب . از امروز هر کاری میگم انجام میدی ، بدون سوال . اولش : هر روز صبح قبل از کلاس ، قهوهام رو میاری . داغ ، بدون شکر ، با یه لبخند اجباری روی صورت لعنتیت .
من : چ ... چی ؟ قهوه ؟
جونگکوک : شنیدی . و یه چیز دیگه ... هیچکس نباید بدونه که تو با من حرف میزنی . اگر یه کلمه لو بره ، هلن رو دیگه نمیبینی . فهمیدی ؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم : فهمیدم .
دلم داشت میترکید . تازه رسیده بودم به سئول و حالا بردهی یک مافیای ۱۹ ساله شده بودم .
از اون روز به بعد مجبور شدم بیشتر کار کنم . هر روز ۳ تا کار پاره وقت داشتم ... صبح ها توی گل فروشی . ظهر ها توی کافه و شب ها توی یک بار . و شب ها ساعت ۱۲ برمیگشتم خونه . یک ساعت درس میخوندم و بعدش تا ساعت ۶ استراحت میکردم . بعدش بلند میشدم و برای مدرسه آماده میشدم ... فقط ۵ ساعت میتونستم بخوابم .
⛲️ ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡⁱᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ممنون از توجه تون . 💋
امیدوارم لذت برده باشید . 😘
توی پارت بعدی میبینمتون . ❤️😍
#جونگکوک#جونگ_کوک#بی_تی_اس#فیک#مافیا#مافیایی#مدرسه#مدرسه_ای
پارت دوم :
وسایلم از دستم پرت شد و روی زمین ریخت . نفسم بند آمد .
من : معذرت میخواهم ! من ... حواسم نبود ...
چشمانم را بالا گرفتم . پسری بلندقد با موهای مشکی و چشمانی تیره روبروی من ایستاده بود . لباس فرم مدرسه را مرتب پوشیده بود ، اما نگاهش سرد و بریده بود .
؟؟ : چشمهایت را باز کن ، احمق .
صدایش آرام اما زهرآلود بود . بدون اینکه حتی نگاهی به وسایل ریخته شدهام روی زمین بیندازد ، از کنارم رد شد و رفت .
من ماندم و دفترها و خودکارهایم که روی زمین پخش شده بود . چند نفر از دانشآموزان نگاهم میکردند و بعضیشان با لبخندی مسخره رد میشدند .
وارد کلاسم شدم ... کنار هلن نشستم و اون پسری که بهش برخورد کردم هم توی کلاسم بود ... با چشمان یخی بهم خیره شد . همه دخترها یا داشتن بهش نگاه میکردن یا دلبری میکردن ... دوستانش کنارش نشسته بودن ... به نظر میومد که اون قلدر مدرسه است ... ناگهان بلند شد و با قدم هایی آروم مثل شکارچی نزدیکم شد ...
؟؟ : تو همان دختری هستی که به من برخورد کرد ؟ ... بعدا تاوانش رو پس میدی ... بعد از این کلاس بیا پشت مدرسه ... اگر نیای بد میبینی .
و بعدش رفت ...
هلن به من نگاه کرد ... با نگاهی که میپرسید چه اتفاقی افتاده ... براش توضیح دادم و اون گفت :
هلن : خب فقط یک اتفاق بود ... اون چرا اینقدر اعصابش خورد بود ؟
من : نمیدانم .
زنگ خورد ... هلن میخواست باهام بیاد ولی گفتم نیاد و دست به سرش کردم ... و رفتم پیش اون پسره ... اون نگاهی به من انداخت و پوزخندی زد و خندید ... خندهای که لرزه بر تنم انداخت ...
؟؟ : واقعا اومدی . میدونی من کیم ؟
من : نه .
؟؟ : من جونگکوک ام . رئیس قدرتمندترین باند مافیایی کره ... قدرتم فقط توی کره نیست ، از اروپا تا آسیا چشم دارم و همه با شنیدن اسمم به لرزه در میان . و الان تو به من برخورد کردی و اگر از تمام دستور هایم پیروی نکنی ، دوستت آسیب میبینه . نظرت ؟ ازم اطاعت میکنی ، برده ؟
با ناراحتی سرم رو پایین انداختم ... حتی منم اسمش رو شنیده بودم ... جوونترین رئیس مافیا ... اولین رئیس مافیای ۱۹ ساله ... اسمش توی تاریخ مافیا ثبت شده ... اون بی رحم ترین مافیا هم هست ... حدس میزنم دوستاتش هم داخل مافیا هستن ... ازش میترسم ... اون با دیدن اینکه سرم رو پایین انداختم ، پوزخندی زد و متوجه شد که جوابم بله است .
جونگکوک : پس تصمیم گرفتی . خیلی خوب . از امروز هر کاری میگم انجام میدی ، بدون سوال . اولش : هر روز صبح قبل از کلاس ، قهوهام رو میاری . داغ ، بدون شکر ، با یه لبخند اجباری روی صورت لعنتیت .
من : چ ... چی ؟ قهوه ؟
جونگکوک : شنیدی . و یه چیز دیگه ... هیچکس نباید بدونه که تو با من حرف میزنی . اگر یه کلمه لو بره ، هلن رو دیگه نمیبینی . فهمیدی ؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم : فهمیدم .
دلم داشت میترکید . تازه رسیده بودم به سئول و حالا بردهی یک مافیای ۱۹ ساله شده بودم .
از اون روز به بعد مجبور شدم بیشتر کار کنم . هر روز ۳ تا کار پاره وقت داشتم ... صبح ها توی گل فروشی . ظهر ها توی کافه و شب ها توی یک بار . و شب ها ساعت ۱۲ برمیگشتم خونه . یک ساعت درس میخوندم و بعدش تا ساعت ۶ استراحت میکردم . بعدش بلند میشدم و برای مدرسه آماده میشدم ... فقط ۵ ساعت میتونستم بخوابم .
⛲️ ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡⁱᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ممنون از توجه تون . 💋
امیدوارم لذت برده باشید . 😘
توی پارت بعدی میبینمتون . ❤️😍
#جونگکوک#جونگ_کوک#بی_تی_اس#فیک#مافیا#مافیایی#مدرسه#مدرسه_ای
- ۱۹۱
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط