{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"شعر از خودم"

"شعر از خودم"

بر مزارم بنويسيد که در ظلمت مطلق مرده

سالها بي سرزمين بود و غم دل خورده

بر دلش حسرت بوي تن يارش مانده

در جواني غزلي از غم و غربت خوانده

مي هراسيد ز مردن و کنون در خاک است

هر دو چشمش ز پس خاک تر و نمناک است

مردي از رسته باران و بهاران بوده

که کنون تن به سياهي و فنا بنموده

توشه اي از غم و محنت به سرايش برده

مابقي هر چه که بوده به خدا بسپرده

او کنون در بستر خاک است بي يار و رها

خسته از نامهرباني هاي عشقي بي وفا
دیدگاه ها (۳۳)

"دلنوشته از خودم"غم تنهایی دستانم راهجمه ی باد خزان میداندد...

آهای شما آقایونی که از پارک دوبل خانوما ایراد میگیرین... هر ...

"شعر از خودم"باز امشب باورم خاکستريستخاطرم در بستر غم بستريس...

"دلنوشته از خودم"با خودم میگفتم که اگر قدرت تغیری بودکاش من ...

#کارو#شعر :#برسنگ مزار ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم...

الا، ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گورمچه می‌خواهی؟ چه می‌جو...

الا، ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گورمچه می‌خواهی؟ چه می‌جو...

#شعر :#برسنگ مزار #کارو دردریان ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگ...

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تواَم سنگین شدهای به ...

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر توام سنگین شدهای به ...

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تو ام سنگین شدهای به ...

#ای_شب_از_رویا‌ی_تو_رنگین_شدهسینه از عطر تواَم سنگین شدهای ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط