"شعر از خودم"
"شعر از خودم"
بر مزارم بنويسيد که در ظلمت مطلق مرده
سالها بي سرزمين بود و غم دل خورده
بر دلش حسرت بوي تن يارش مانده
در جواني غزلي از غم و غربت خوانده
مي هراسيد ز مردن و کنون در خاک است
هر دو چشمش ز پس خاک تر و نمناک است
مردي از رسته باران و بهاران بوده
که کنون تن به سياهي و فنا بنموده
توشه اي از غم و محنت به سرايش برده
مابقي هر چه که بوده به خدا بسپرده
او کنون در بستر خاک است بي يار و رها
خسته از نامهرباني هاي عشقي بي وفا
بر مزارم بنويسيد که در ظلمت مطلق مرده
سالها بي سرزمين بود و غم دل خورده
بر دلش حسرت بوي تن يارش مانده
در جواني غزلي از غم و غربت خوانده
مي هراسيد ز مردن و کنون در خاک است
هر دو چشمش ز پس خاک تر و نمناک است
مردي از رسته باران و بهاران بوده
که کنون تن به سياهي و فنا بنموده
توشه اي از غم و محنت به سرايش برده
مابقي هر چه که بوده به خدا بسپرده
او کنون در بستر خاک است بي يار و رها
خسته از نامهرباني هاي عشقي بي وفا
- ۷۱۷
- ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط