اولین عشق
اولین عشق
پارت ۱۰
الان توی ۳ سال بعدیم
از زبان آنیا:
داشتم توی سالن میدوییدم که یهو محکم خوردم زمین روی یه نفر و لبامون خورد بهم داشتم از استرس میمردم چشمامو با کردم و دیدم ادن دامیانه سریع خودمو جمع وجور کردم و گفتم :خیلی عذر میخوام (آنیا که نه 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅✅️)
دامیان یه لحظه توی عالم حپروت بود که به خودش اومد سریع پاشد و گفت :نه ولی دفعه بعدی خواهشا جلوی پاتو نگاه کن
آنیا :باشه
و سریع رفت سمت کلاس و دامیانم تا آخر داشت به اون نگاه میکرد و باخودش گفت :من و اون الان ...چیکار کردیم ....وای بیخیال باید برم اینارو به استاد هندرسون بدم و برم سر کلاس
زنگ خورد و تو اون روز بکی نیومده بود مدرسه
آنیا :(اصلا نمیتونم پشتمو نگاه کنم من افتادم رو اون و )بعد دست رو لباش گذاشت
وقتی همه داشتن میرفتن سوار اوتوبوس توی ماشین شن جان رو به آنیا گفت :دوشیزه آنیا امروز بهتون خوش گذشت؟
آنیا دست روی لباش گذاشت و گفت :اره تغریبا
رسیدن به عمارت و آنیا سریع رفت تو اتاق و به بکی زنگ زد و تمام ماجرا رو برای بکی تعریف کرد بکی :چرا باید امروز غایب میکردم تا اون صحنه رو نبینم واییی حالا دامیان بهت چی گفت ؟
آنیا :اون ...اون ....چیزی نگفت...فکرکنم
بکی :وای شما دوتا کبوتر عاشق رو نگاه کن حتما تو شک گذاشتیش که نتونسته بهت چیزی بگه
آنیا : بکی میشه این مزخرفات رو تموم کنی لطفا
بکی :راستی کریس بهت چیزی نگفت یا یقه ی دامیانو نگرفت بهش چیزی بگه
آنیا :دارم بهت میگم کسی اونجا نبود بکی
بکی :باشه باشه هرچی تو بگی فردا که اومدم بقیه حرفاتو بزن فعلا بای
آنیا :خدافظ
پارت ۱۰
الان توی ۳ سال بعدیم
از زبان آنیا:
داشتم توی سالن میدوییدم که یهو محکم خوردم زمین روی یه نفر و لبامون خورد بهم داشتم از استرس میمردم چشمامو با کردم و دیدم ادن دامیانه سریع خودمو جمع وجور کردم و گفتم :خیلی عذر میخوام (آنیا که نه 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅✅️)
دامیان یه لحظه توی عالم حپروت بود که به خودش اومد سریع پاشد و گفت :نه ولی دفعه بعدی خواهشا جلوی پاتو نگاه کن
آنیا :باشه
و سریع رفت سمت کلاس و دامیانم تا آخر داشت به اون نگاه میکرد و باخودش گفت :من و اون الان ...چیکار کردیم ....وای بیخیال باید برم اینارو به استاد هندرسون بدم و برم سر کلاس
زنگ خورد و تو اون روز بکی نیومده بود مدرسه
آنیا :(اصلا نمیتونم پشتمو نگاه کنم من افتادم رو اون و )بعد دست رو لباش گذاشت
وقتی همه داشتن میرفتن سوار اوتوبوس توی ماشین شن جان رو به آنیا گفت :دوشیزه آنیا امروز بهتون خوش گذشت؟
آنیا دست روی لباش گذاشت و گفت :اره تغریبا
رسیدن به عمارت و آنیا سریع رفت تو اتاق و به بکی زنگ زد و تمام ماجرا رو برای بکی تعریف کرد بکی :چرا باید امروز غایب میکردم تا اون صحنه رو نبینم واییی حالا دامیان بهت چی گفت ؟
آنیا :اون ...اون ....چیزی نگفت...فکرکنم
بکی :وای شما دوتا کبوتر عاشق رو نگاه کن حتما تو شک گذاشتیش که نتونسته بهت چیزی بگه
آنیا : بکی میشه این مزخرفات رو تموم کنی لطفا
بکی :راستی کریس بهت چیزی نگفت یا یقه ی دامیانو نگرفت بهش چیزی بگه
آنیا :دارم بهت میگم کسی اونجا نبود بکی
بکی :باشه باشه هرچی تو بگی فردا که اومدم بقیه حرفاتو بزن فعلا بای
آنیا :خدافظ
- ۱.۲k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط