{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 6

Part 6
صدای برخورد مشت‌ها به دیوار و ناله‌های ناشی از ضربات سنگین توی فضای کارخونه می‌پیچید. تودوروکی با چشمایی که از خشم قرمز شده بود، با تمام قدرتش به باکوگو حمله می‌کرد. باکوگو هم که از نگرانیِ دیوانه‌کننده برای میدوریا به مرز جنون رسیده بود، هر ضربه‌ای رو با خشونتی دوبرابر پاسخ می‌داد.

باکوگو در حالی که گوشه‌ی لبش شکافته بود، تودوروکی رو محکم به سمت ستون فلزی پرت کرد و با صدایی که از خشم می‌لرزید غرید:

— اون پسربچه هیچ ربطی به بازی‌های روانی تو نداره شوتو! همین الان بگو کجاست تا به جای کشتن، تیکه تیکه‌ت نکردم!

تودوروکی خونی که از بینی‌اش جاری شده بود رو با پشت دست پاک کرد و پوزخندی زد که بیشتر به یک نیشخندِ جنون‌آمیز شبیه بود:

— بازی روانی؟ تو هنوزم همون احمق مغروری هستی که فکر می‌کنه دنیا دورِ تو می‌چرخه. اون پسر فقط یک «طمه» نیست باکوگو… اون راهیه برای اینکه بفهمی وقتی کسی که برات مهمه رو ازت می‌گیرن، چه دردی داره!

تودوروکی به سمت میزِ کنارِ دیوار دوید و یه ریموت کنترل کوچک رو از روش برداشت. باکوگو که می‌دونست این کارِ تودوروکی چه معنایی داره، چشماش گشاد شد.

تودوروکی در حالی که انگشتش رو روی دکمه‌ی قرمزرنگ نگه داشته بود، فریاد زد:

— فکر کردی فقط تو می‌تونی بازی کنی؟ اگه یک قدم دیگه بیای جلو، کل این ساختمون رو روی سرِ خودت، من و اون پسره خراب می‌کنم. اونجا توی اون اتاقِ سرد، به اندازه کافی بمب‌گذاری شده که دیگه اثری از میدوریای عزیزت باقی نمونه!

باکوگو خشکش زد. نفس‌هاش به شماره افتاده بود. خشم جاش رو به ترسی عمیق داده بود؛ نه ترس از مرگ خودش، بلکه ترس از دست دادن ایزوکو.

همون لحظه، صدای ضعیف و لرزونی از پشتِ بلندگوهای نصب شده توی کارخونه پخش شد. صدای میدوریا بود که به سختی می‌تونست نفس بکشه:

— ک… کاچان؟… نیا… خواهش می‌کنم… اون… اون دیوونه‌ست…

باکوگو سرش رو به سمتِ اتاقی که میدوریا توش زندانی بود چرخوند. رگ‌های گردنش از فشارِ خشم و درماندگی بیرون زده بود.

— شوتو… اگه یه تار مو از سرش کم بشه، سوگند می‌خورم که حتی تو جهنم هم نمی‌ذارم آب خوش از گلوت پایین بره.

تودوروکی نگاهش رو بین باکوگو و اتاقِ زندانی عوض کرد. سایه‌ی تیره و مرموزی توی چهره‌اش نشسته بود. اون فقط به دنبال انتقام نبود؛ اون می‌خواست باکوگو رو بشکنه، درست همون‌طور که باکوگو سال‌ها پیش قلبِ تودوروکی رو خرد کرده بود.

تودوروکی با صدایی سرد گفت:

— پس انتخاب کن باکوگو. می‌خوای با من بجنگی و شاهدِ پرپر شدنِ اون پسر باشی، یا می‌خوای زانو بزنی و چیزی رو که ازم گرفتی به پام تقدیم کنی؟

سکوت سنگینی فضای کارخونه رو پر کرد. باکوگو به دستای تودوروکی خیره شده بود که روی دکمه‌ی مرگِ میدوریا می‌لرزید. آیا باکوگو حاضر بود غرورش رو برای نجات میدوریا زیر پا بذاره؟ یا این تازه شروعِ فاجعه بود
دیدگاه ها (۰)

فقط همینو داره بگه 🤣

Part 5میدوریا: الان سه روز از اون اتفاق گذشته بود و توی این ...

Part 5میدوریا: الان سه روز از اون اتفاق گذشته بود و توی این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط