{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از آن روز ِ نخست

من از آن روز ِ نخست
که تو را بر لبه ی پنجره ی زندگی ام،
به تماشا دیدم،
سردیِ باد خزان را، به بهار بخشیدم...
ای تو تعبیرِ همه پنجره ها!
دیده ات را برگیر
خنجرِ نافذِ چشمانِ تو قلبم را سوخت،
تابِ ایستادگی ام نیست،
نگاهت برگیر...
روزگاری منِ سودا زده ی مست و خراب
ساکنِ بی سر و سامانِ دیاری بودم...
نه دلم بهر دلی داشت تب و تابی چند،
نه به شوقِ نگهی پنجره می کاویدم...
سر به راه و دل نیز
پای در زنجیر بود...
وای از این پنجره ها....که چه افسون کارند
وای از این پنجره ها....که چه مکری دارند ...
دیدگاه ها (۸)

..من از آن روز ِ نخست..که طو را بر لبه ی پنجره ی زندگی ام،.....

️ألسَّلٰامُ عَلَیکَ یٰا عَلی اِبنِ موسَی أَلرّضٰآ ... دل سو...

یاد تو .....نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی ...

نیمه شب آواره و بی حس وحالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ای آ...

امیر شعبانی

نیمه شب آواره و بی حس وحالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ای آ...

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی ز...

نیمه شب آواره و بی حس و حال        در سرم سودای جامی بی زوال...

نشمین ریاضی شاعر بوشهری

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط