سایه های باران
سایـه های بارانـے
"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔"
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
صبح، نور خورشید از میان پردههای سنگین به داخل هال میتابید. لوڪاس کنار پنجره ایستاده بود و با تلفنش صحبت میکرد. هایون که تازه از اتاقش بیرون آمده بود، صدای او را شنید.
_پس فهمیدید که جاسوسها دقیقاً جلوی عمارت من هستند؟... تا وقتی که یکی از شما یک پایگاه جدید امن پیدا کند، من همینجا میمانم.
وقتی لوڪاس تماس را قطع کرد، هایون با احتیاط پرسید
+همه چیز خوب است؟
لوڪاس برگشت و با نگاهی خیره به او گفت
_نه، خوب نیست. جاسوسها محل اقامت قبلی من را پیدا کردهاند. تا زمانی که مردانم مکان جدیدی را آماده کنند، مجبورم در این ویلا بمانم.
صدایش حاکی از نارضایتی بود.
هایون فقط سر تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت تا برای هر دو صبحانه درست کند. وقتی خواست از یک صندلی بالا برود تا یک کاسه از کابینت بالا بردارد، ناگهان پایش لیز خورد. در یک لحظه، احساس کرد که دارد میافتد.
اما قبل از اینکه حتی فریاد بزند، دستهای محکمی کمرش را گرفت و او را در هوا نگه داشت. لوڪاس با حرکتی سریع و چابک، مانند گربهای که شکارش را میگیرد، خود را به او رسانده بود. برای چند ثانیه، هایون در آغوش او معلق بود، صورتش تنها سانتی متری از صورت لوڪاس فاصله داشت. در چشمان نقره ای او چیزی شبیه به نگرانی دید که بلافاصله محو شد.
به محض اینکه هایون روی پاهایش ایستاد، لوڪاس او را رها کرد، طوری که انگار بدن هایون آتش گرفته است.
_احمق!
صدایش خشن و پر از خشم بود.
_اگر میخواهی خودت را بکشی، صبر کن من از اینجا بروم. نمیخواهم شاهد مرگ احمقانه تو باشم.
هایون که هنوز در حال لرزش بود، گفت +فقط... میخواستم کمک کنم
لوڪاس با اخم به او نگاه کرد.
_کمک تو فقط دردسر است. از حالا به بعد، از صندلی بالا نرو.
سپس برگشت و رفت، اما هایون متوجه شد که گوشهای لوڪاس کمی قرمز شده است.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔"
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
صبح، نور خورشید از میان پردههای سنگین به داخل هال میتابید. لوڪاس کنار پنجره ایستاده بود و با تلفنش صحبت میکرد. هایون که تازه از اتاقش بیرون آمده بود، صدای او را شنید.
_پس فهمیدید که جاسوسها دقیقاً جلوی عمارت من هستند؟... تا وقتی که یکی از شما یک پایگاه جدید امن پیدا کند، من همینجا میمانم.
وقتی لوڪاس تماس را قطع کرد، هایون با احتیاط پرسید
+همه چیز خوب است؟
لوڪاس برگشت و با نگاهی خیره به او گفت
_نه، خوب نیست. جاسوسها محل اقامت قبلی من را پیدا کردهاند. تا زمانی که مردانم مکان جدیدی را آماده کنند، مجبورم در این ویلا بمانم.
صدایش حاکی از نارضایتی بود.
هایون فقط سر تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت تا برای هر دو صبحانه درست کند. وقتی خواست از یک صندلی بالا برود تا یک کاسه از کابینت بالا بردارد، ناگهان پایش لیز خورد. در یک لحظه، احساس کرد که دارد میافتد.
اما قبل از اینکه حتی فریاد بزند، دستهای محکمی کمرش را گرفت و او را در هوا نگه داشت. لوڪاس با حرکتی سریع و چابک، مانند گربهای که شکارش را میگیرد، خود را به او رسانده بود. برای چند ثانیه، هایون در آغوش او معلق بود، صورتش تنها سانتی متری از صورت لوڪاس فاصله داشت. در چشمان نقره ای او چیزی شبیه به نگرانی دید که بلافاصله محو شد.
به محض اینکه هایون روی پاهایش ایستاد، لوڪاس او را رها کرد، طوری که انگار بدن هایون آتش گرفته است.
_احمق!
صدایش خشن و پر از خشم بود.
_اگر میخواهی خودت را بکشی، صبر کن من از اینجا بروم. نمیخواهم شاهد مرگ احمقانه تو باشم.
هایون که هنوز در حال لرزش بود، گفت +فقط... میخواستم کمک کنم
لوڪاس با اخم به او نگاه کرد.
_کمک تو فقط دردسر است. از حالا به بعد، از صندلی بالا نرو.
سپس برگشت و رفت، اما هایون متوجه شد که گوشهای لوڪاس کمی قرمز شده است.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
- ۴۱۳
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط