#قاتل_افسانه_ای
#قاتل_افسانه_ای
#پارت_۵
امروز روز اعدام یونگی بود .
( * فلش بک به موقعی که چرا یونگی افتاده زندان * )
( پ/ی ) : من گفتم .. دیگه تکرار نمیکنم حق نداری موسیقی بری .
و گیتار یونگی رو به زمین زد و خورد شد . یونگی خیلی رو گیتارش حساس بود و اونو دوست داشت . چون خانوادش به اون اهمیت نمیدادن و وقتی ناراحت بود گیتارش پیشش بود .
( یونگی ) : چه غلطی کردی ؟؟ ( داد )
بابای یونگی عقب عقب رفت که یهو پاش لیز خورد و افتاد . سرش به میز خورد و رفت بیمارستان .
( م/ی ) : بله درسته پسرم حولش داد . پسره ی عو*ضی ه*رز . میکشمت.
پلیسا یونگی رو بردن زندان .
( * پایان فلش بک * )
جیمین با لباس پاره و زخمی به سلول یونگی رفت . یونگی وحشت کرد . چه اتفاقی افتاده بود ؟
( یونگی ) : افسر پارک چیشده ؟؟؟
جیمین از درد افتاد زمین . یونگی اونو بغل کرد و گذاشت رو تخت .
رفت بیرون تو حیاط تا جیمین بهوش بیاد و تو فکر بود .
_ شنیدی تو ام ؟
+ اینکه به پارک جیمین تجا*وز کرده ؟
_ اره .
+ خدای من خیلی زشته .
یونگی قرمز شده بود . خودشم نمیدونست چرا با اینکه از اون پسر متنفر بود ولی نقطه ضعفش بود .
به سلول رفت . جیمین بیدار شده بود . یونگی بی اختیار به سمت جیمین رفت و کلی اون رو زد .
( یونگی ) : عو*ضی چرا بهم نگفتی ها ؟؟؟ بهت تجا*وز کرده و مثل ماست داری منو نگاه میکنی ؟
جیمین گریه میکرد و هی به یونگی میگفت که ولش کنه ولی یونگی زیادی بی رحم شده بود . اختیاری رو کارهاش نداشت . یه تیغ از جعبه کمک های اولیه برداشت و خواست به جیمین بزنه .
( جیمین ) : نهههه ... هق یونگی خواهش ... هق میکنم ... ب-...ببخشید ... لطفا .... ( گریه شدید )
یونگی یهو به خودش اومد . جیمین رو از رو زمین بلند کرد .
( یونگی ) : جیمین معذرت میخو-..
( جیمین ) : خفه شو ..
و از سلول بیرون رفت . در رو بست و قفل کرد .
( * دو روز بعد * )
جیمین داخل سلول رو نگاه کرد . یونگی رو زمین افتاده بود . انگار بیهوش شده بود .
( جیمین ) : هی تو ... بیدار شو ..
یونگی تکون نخورد . جیمین نگرانش شد و رفت ببینه چیشده . ولی یهو یونگی دست جیمینو گرفت .
( جیمین ) : داری چه غلطی میکنی ؟ ولم کن عو*ضی !!
( یونگی ) : جیمین ... لط-...
( جیمین ) : منو به اسم کوچیک صدا نکن لعنتی !!
( یونگی ) : خواهش میکنم . التماست میکنم گوش کن . باید برات توضیح بدم . من بدون تو نمیتونم ...
یونگی گریش گرفته بود . جیمین تعجب کرد . اون خودشم خیلی یونگی رو دوست داشت ولی خب یونگی ...
( جیمین ) : نمیخوام ...
و با پا یونگی رو پرت کرد .
( یونگی ) : آیییی .
جیمین اهمیت نداد و خواست بره که یهو قلبش تیر کشید و افتاد .
( یونگی ) : جیمین !!!! خدای من چیشده ؟؟ حالت خوبه ؟؟
جیمین دید یونگی انگار واقعا نگرانش شده .
( جیمین ) : چرا نگران منی ؟
یونگی به حرف جیمین اهمیت نداد و اونو براید استایل بغل کردو گذاشت رو تخت .
( یونگی ) : صبر کن .
رفت از توی یخچال یه بطری آب اورد و داد بهش .
( جیمین ) : چرا ؟
یونگی از ته قلبش جیمینو دوست داشت پس دلیلی برای محبت نداشت .
( یونگی ) : وقتی از ته دل یکیو دوست داشته باشی دیگه دلیل نیاز نداری ...
رفت و با فاصله از جیمین نشست تا بهش بفهمونه نمیخواد بهش آسیب بزنه .
( جیمین ) : چرا اونکارو کردی ؟
( یونگی ) توی بچگی عاشق موسیقی بودم ...
و قضیه افتادنش تو زندان رو براش تعریف کرد .
( یونگی ) : برای همینه یه جور اختلال دارم که وقتی به چیزی که دوسش دارم آسیب برسه هر چیزی یا هر کسی دم دستم باشه رو میزنم . من ... من معذرت میخوام .
جیمین سریع یونگی رو بغل کرد .
End part ¤
#پارت_۵
امروز روز اعدام یونگی بود .
( * فلش بک به موقعی که چرا یونگی افتاده زندان * )
( پ/ی ) : من گفتم .. دیگه تکرار نمیکنم حق نداری موسیقی بری .
و گیتار یونگی رو به زمین زد و خورد شد . یونگی خیلی رو گیتارش حساس بود و اونو دوست داشت . چون خانوادش به اون اهمیت نمیدادن و وقتی ناراحت بود گیتارش پیشش بود .
( یونگی ) : چه غلطی کردی ؟؟ ( داد )
بابای یونگی عقب عقب رفت که یهو پاش لیز خورد و افتاد . سرش به میز خورد و رفت بیمارستان .
( م/ی ) : بله درسته پسرم حولش داد . پسره ی عو*ضی ه*رز . میکشمت.
پلیسا یونگی رو بردن زندان .
( * پایان فلش بک * )
جیمین با لباس پاره و زخمی به سلول یونگی رفت . یونگی وحشت کرد . چه اتفاقی افتاده بود ؟
( یونگی ) : افسر پارک چیشده ؟؟؟
جیمین از درد افتاد زمین . یونگی اونو بغل کرد و گذاشت رو تخت .
رفت بیرون تو حیاط تا جیمین بهوش بیاد و تو فکر بود .
_ شنیدی تو ام ؟
+ اینکه به پارک جیمین تجا*وز کرده ؟
_ اره .
+ خدای من خیلی زشته .
یونگی قرمز شده بود . خودشم نمیدونست چرا با اینکه از اون پسر متنفر بود ولی نقطه ضعفش بود .
به سلول رفت . جیمین بیدار شده بود . یونگی بی اختیار به سمت جیمین رفت و کلی اون رو زد .
( یونگی ) : عو*ضی چرا بهم نگفتی ها ؟؟؟ بهت تجا*وز کرده و مثل ماست داری منو نگاه میکنی ؟
جیمین گریه میکرد و هی به یونگی میگفت که ولش کنه ولی یونگی زیادی بی رحم شده بود . اختیاری رو کارهاش نداشت . یه تیغ از جعبه کمک های اولیه برداشت و خواست به جیمین بزنه .
( جیمین ) : نهههه ... هق یونگی خواهش ... هق میکنم ... ب-...ببخشید ... لطفا .... ( گریه شدید )
یونگی یهو به خودش اومد . جیمین رو از رو زمین بلند کرد .
( یونگی ) : جیمین معذرت میخو-..
( جیمین ) : خفه شو ..
و از سلول بیرون رفت . در رو بست و قفل کرد .
( * دو روز بعد * )
جیمین داخل سلول رو نگاه کرد . یونگی رو زمین افتاده بود . انگار بیهوش شده بود .
( جیمین ) : هی تو ... بیدار شو ..
یونگی تکون نخورد . جیمین نگرانش شد و رفت ببینه چیشده . ولی یهو یونگی دست جیمینو گرفت .
( جیمین ) : داری چه غلطی میکنی ؟ ولم کن عو*ضی !!
( یونگی ) : جیمین ... لط-...
( جیمین ) : منو به اسم کوچیک صدا نکن لعنتی !!
( یونگی ) : خواهش میکنم . التماست میکنم گوش کن . باید برات توضیح بدم . من بدون تو نمیتونم ...
یونگی گریش گرفته بود . جیمین تعجب کرد . اون خودشم خیلی یونگی رو دوست داشت ولی خب یونگی ...
( جیمین ) : نمیخوام ...
و با پا یونگی رو پرت کرد .
( یونگی ) : آیییی .
جیمین اهمیت نداد و خواست بره که یهو قلبش تیر کشید و افتاد .
( یونگی ) : جیمین !!!! خدای من چیشده ؟؟ حالت خوبه ؟؟
جیمین دید یونگی انگار واقعا نگرانش شده .
( جیمین ) : چرا نگران منی ؟
یونگی به حرف جیمین اهمیت نداد و اونو براید استایل بغل کردو گذاشت رو تخت .
( یونگی ) : صبر کن .
رفت از توی یخچال یه بطری آب اورد و داد بهش .
( جیمین ) : چرا ؟
یونگی از ته قلبش جیمینو دوست داشت پس دلیلی برای محبت نداشت .
( یونگی ) : وقتی از ته دل یکیو دوست داشته باشی دیگه دلیل نیاز نداری ...
رفت و با فاصله از جیمین نشست تا بهش بفهمونه نمیخواد بهش آسیب بزنه .
( جیمین ) : چرا اونکارو کردی ؟
( یونگی ) توی بچگی عاشق موسیقی بودم ...
و قضیه افتادنش تو زندان رو براش تعریف کرد .
( یونگی ) : برای همینه یه جور اختلال دارم که وقتی به چیزی که دوسش دارم آسیب برسه هر چیزی یا هر کسی دم دستم باشه رو میزنم . من ... من معذرت میخوام .
جیمین سریع یونگی رو بغل کرد .
End part ¤
- ۵۱۲
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط