{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 115
+ من هیچ خواهر برادری نداشتم یه خانواده سه نفره بودیم...ولی خب وضع مالی خوبی هم نداشتیم و از پس هزینه ها برنمیومدیم...وقتی بزرگتر شدم همش شاهد دعوای پدر مادرم بودم...راستش انقدر درگیر بودن که یادشون رفته بود یه بچه دارن...
دازای هومی کشید و چویا لباشو تر کردو ادامه داد
+ بعدا فهمیدم پدرم قمار بازی میکنه...و هر چی بوده رو باخته
دستشو پشت گردنش کشید و لبخند زد
+ چون هیچی نداشت بدهی اش رو صاف کنه سر من قمار کرد...منو فروخت...بنظر اونا من ظاهر و هیکل خوبی داشتم...خیلیا حاضر بودن سر من با پدرم قمار کنن ولی گیر یه ادم خرپول افتادم که بویی از انسانیت نبرده بود...با من مثل یه برده یا یه حیوون رفتار میشد
دازای اخم کرد و سفت تر چویا رو بغل کرد...عزیز ترین فرد زندگیش واقعا انقدر اذیت شده؟
+ نتونستم تحمل کنمو فرار کردم...اومدم توکیو...مشغول کار شدم...یه زندگی ساده ساختم و تصور کردم که خانواده ای ندارم...زندگیم به همون روال ادامه داشت تا اینکه یه بار زمان کاریم بیشتر شد و دیر وقت رفتم خونه اما قبل اینکه برسم آدمای رئیس جلومو گرفتن اولش ترسیدم فکر کردم آدمای اونن...اما این طور نبود رئیس آدم خوبی نبود ولی تورو سر راهم گذاشت بهم فرصت عاشق شدن داد...یه زندگی جدید که من دوستش دارم
دازای نیشخند زد و گفت
_ مگه ما فقط دوست نیستیم؟
+ هستیم!
دازای خندید و چویا لبخند زد
_ پیداش میکنم
یهو صداش جدی شد و چویا با کنجکاوی پرسید
+ کیو؟
_ اونی که از دستش فرار کردی...هم اونو پیدا میکنم هم خانوادتو
+ نه خانوادمو نمیخوام ببینم...بهتره نباشن
_ هر طور که تو بخوای ولی اون روزا تموم شد...هر چی که بخوای واست فراهم میکنم...من مراقبتم!
چویا لبخند از ته دل زد...با این وضعیت که خودش اوضای خوبی نداشت همچنان به فکرش بود
+ فعلا که مثل پسر بچه ها تو توی بغل منی
با پرویی گفت که دازای لپاشو پف کرد و با کیوتی کمیابی که ازش دیده می‌شد گفت
_ اعتراف کن تو هم خوشت میاد
+ خیر سرت زن داری...اومدی بغل دوستت؟
_ مگه مشکلی داری؟‌‌
لپاشو کشید و گفت
+ شیرین بازی هم بلد بودی؟‌
_ هی چرا متوقف شدی...نازم کن!
در اتاق آروم باز شد و اوداساکو با دیدن وضعيت دازای با لبخند گفت
" میبینم که حالت رو به راهه "
دازای تو همون حالت بود و با لبخند کجی گفت
_ بهتر از این نمیشه
چویا خجالت کشید و دستشو کنار زد و سمت مخالف دازای چرخید که دازای از پشت محکم بغلش کرد و آروم گفت
_ از اوداساکو خجالت نکش...بعدشم خجالت چرا ما که فقط دوستیم؟
+ خیلی رو اینکه ما دوستیم تاکید میکنیاا
_ خب چیز دیگه ای هست؟
+ م...معلومه که نه
اوداساکو چشمکی به دازای زد و گفت
" یادم افتاد یه کاری رو باید انجام می‌دادم...روز بخیر "
اوداساکو با بهونه از اتاق خارج شد و چویا سمت دازای برگشت و تا خواست چیزی بگه با بوسیدنش توسط دازای سوپرایز شد.
با ولع و تشنگی میبوسیدش و چویا سعی کرد همراهیش کنه
با صدایی خیس از لباش دل کند و روش خیمه زد و چویا تعجب کرد
+ چیکار میکنی
_ بنظرت دوتا دوست همو اینطوری ببوسن عادیه؟
+ نیست؟
_ پس اگه نیست...
اینبار خشن تر لباشو به دندون گرفت که چویا سریع دستاشو بالا آورد و موهاشو چنگ زد و اونقدر بوسه عمیق بود که نفس برای ادامه کم اومد و وقتی فاصله گرفت رشته بزاقی رو بین لب هاشون تماشا کردن
+ چرا اینکارو میکنی؟‌
_ چون خواستم بهت بفهمونم که ما فقط دوستیم
این وضعیت دوستی داشت میرفت رو عصابش که این بار از حرص دو دکمه لباسشو بار کرد و چاک سینه اش رو به نمایش گذاشت که دازای یه تای ابروشو بالا داد
_ چی میخوای؟
+ هیچی فقط هوای اتاق گرمه و تو هم عین بختک رو منی
دازای از روش کنار رفت و کمرشو گرفتو تو بغل خودش کشید...رایحه تنش باعث می‌شد آروم بمونه حتی در سخت ترین شرایط
_ تو فرشته نجات منی!
........................................................
برگه رو امضا کرد و پرت کرد سمت لویی که همه تو جاشون لرزیدن...دازای با صدایی رسا و سردی گفت
_ از الان به بعد جلو چشمم ببینمت بهت رحم نمیکنم...!
لویی بغضش رو قورت داد و به برگه طلاق نگاه کرد...واقعا دیگه قرار نبود ببینتش
اکوتاگاوا دنبالش راه افتاد و گفت
" امروز جلسه برای رسمی بودن ریاستتونه "
_ کی شروع میشه؟
" فکر میکنم یک ساعت دیگه "
_ تا یک ساعت دیگه تو اتاق جلسه میبینمت اکوتاگاوا میتونی بری
اکوتاگاوا راهشو کج کرد و چویا با شیطنت کنارش راه می‌رفت
+ تکلیفت چیه آقای رئیس؟
_ همه چی تو جلسه مشخص میشه چشم آبیم
چشمکی صدا دار بهش زد که چویا هومی کشید
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶۶)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

آینه جادویی

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط