👑 پارت ششم👑
👑 پارت ششم👑
💗 ماتینا💗
با سردرد و دل درد شدیدی چشم باز کردم......
نگاهی به دوروبرم انداختم همه جا سفید بود و فقد کمد و در اتاق ابی اسمونی بود(دوس دارم متفاوت باشه😊 )با صدای باز شدن در نگاهمو به طرف در چرخوندم که با یه پرستار جیگر و ناناز روبرو شدم(منحرفا دختر بود)از ناناز منظورم موهای فر و چشای سبز و لب صورتیش بود با صداش به خودم اومدم و نگامو ازش گرفتم
پرستار_خانومی حالت خوبه؟
_ممنون خانومه.....
پرستار_مارال هستم مارال ابجد
قیافش خیلی اشنا میزد شبیه دوست صمیمی دوران دبیرستانم بود که بعد یه سری اتفاقات از هم دور شدیم ا دیگه به هم نرسیدیم....
وقتی گفت که مارال ابجد هسش مطمئن شدم خودشه بغلش کردمو حسابی چلوندمش
مارال_خو خودتی؟ز زنده موندی؟تو که چشات این شکلی نبود اینقدر لاغر نبودی اصن صورتت این شکلی نبود؟
هه همه فک میکردن من مردم بخاطر همین تغییر چهره دادم و لنز میزارم فک میکنن تو اون فاجعه عظیم....
برگشتم به گذشته....
داشتم میدویدم و اونم دنبالم بود نمیدونم کی بود ولی هرکی بود منو عجیب به خنده وا میداشت بلند بلند قهقه میزدم داشتیم به سمت رودی میرفتیم که....
با ابی که روم ریخته شد از خواب پریدم
با دیدن دوتا مارمولک بالا سرم به نام اریانا و ماتین فهمیدم کار اون دوتا مارمولکه
بلند شدم به طرفش برم که یهو......
💗 ماتینا💗
با سردرد و دل درد شدیدی چشم باز کردم......
نگاهی به دوروبرم انداختم همه جا سفید بود و فقد کمد و در اتاق ابی اسمونی بود(دوس دارم متفاوت باشه😊 )با صدای باز شدن در نگاهمو به طرف در چرخوندم که با یه پرستار جیگر و ناناز روبرو شدم(منحرفا دختر بود)از ناناز منظورم موهای فر و چشای سبز و لب صورتیش بود با صداش به خودم اومدم و نگامو ازش گرفتم
پرستار_خانومی حالت خوبه؟
_ممنون خانومه.....
پرستار_مارال هستم مارال ابجد
قیافش خیلی اشنا میزد شبیه دوست صمیمی دوران دبیرستانم بود که بعد یه سری اتفاقات از هم دور شدیم ا دیگه به هم نرسیدیم....
وقتی گفت که مارال ابجد هسش مطمئن شدم خودشه بغلش کردمو حسابی چلوندمش
مارال_خو خودتی؟ز زنده موندی؟تو که چشات این شکلی نبود اینقدر لاغر نبودی اصن صورتت این شکلی نبود؟
هه همه فک میکردن من مردم بخاطر همین تغییر چهره دادم و لنز میزارم فک میکنن تو اون فاجعه عظیم....
برگشتم به گذشته....
داشتم میدویدم و اونم دنبالم بود نمیدونم کی بود ولی هرکی بود منو عجیب به خنده وا میداشت بلند بلند قهقه میزدم داشتیم به سمت رودی میرفتیم که....
با ابی که روم ریخته شد از خواب پریدم
با دیدن دوتا مارمولک بالا سرم به نام اریانا و ماتین فهمیدم کار اون دوتا مارمولکه
بلند شدم به طرفش برم که یهو......
- ۳.۲k
- ۰۲ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط