می نویسم●•
می نویسم●•
از زخمی قدیمی ک جامانده درکنج دلم وعذابم میدهد•
از بغضی شکستنی ها ک میشکند بیصدا•
در پس دلتنگی های شبانه ی من•
از تنهایی• •
همه میگویند ●•
چه ساده است بی دلیل میخندد•
گویی انگار دیوانه شده است • •
اما افسوس●•
کسی ندانست پشت این خنده های من•
بغضی جامانده ک گلوی مراب خفقان کشیده ست•
و افسوس ●•
ک درد کشیدنی ست نه نوشتنی• •
و کدام نقاش است ک بتواند درد را برایم بکشد•
آنوقت خواهید فهمید●•
که • • •
د
ر
د
این سه کلمه چه درد آور است و چه مرگ وار ...
از زخمی قدیمی ک جامانده درکنج دلم وعذابم میدهد•
از بغضی شکستنی ها ک میشکند بیصدا•
در پس دلتنگی های شبانه ی من•
از تنهایی• •
همه میگویند ●•
چه ساده است بی دلیل میخندد•
گویی انگار دیوانه شده است • •
اما افسوس●•
کسی ندانست پشت این خنده های من•
بغضی جامانده ک گلوی مراب خفقان کشیده ست•
و افسوس ●•
ک درد کشیدنی ست نه نوشتنی• •
و کدام نقاش است ک بتواند درد را برایم بکشد•
آنوقت خواهید فهمید●•
که • • •
د
ر
د
این سه کلمه چه درد آور است و چه مرگ وار ...
- ۵۸۹
- ۲۰ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط