{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:

چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم.

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.

و گفت:

دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.....🥀🥀
دیدگاه ها (۸)

بچه که هستیم از شب می ترسیم، به خاطر تاریکی… به خاطر تنهایی…...

صبح هالباس آرامش به تن کندستهایت را باز کنچشمهایت راببندو رو...

ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ !ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ !ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﺑﺎ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﻏﺮ...

دلم نه عشق میخواهد نه دروغ های قشنگنه ادعاهای بزرگ نه بزرگ ه...

همخونه اجباری... پارت ۱۵۳«ویو پارک دوین»چمدانم را بسته بودم....

ی روز در حالی که مشغول زندگی کردن بودم مثل هرروز ناگهان صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط