{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اعتراف میکنم

اعتراف میکنم
که زن خوش شانسی هستم
برای من زمان متوقف شده
جایی حوالی بیست و چندسالگی ام
دریک ظهر دلچسب پاییزی
تو لبخند زدی و زمان ایستاد
و من بعد از تو
تمام سالهایی که گذشت را هرگز ندیدم...

#ناشناس
دیدگاه ها (۶)

تمام شهر تو را می خوانندتنها منمکه تو را می نویسم .. !#شبتون...

امروز یک شنبه ۱۹ اردیبهشت ۹۵نیمکت ذخیره ، اگر از طلا هم باشد...

من هنوزگاهییواشکی خواب تو را میبینمیواشکی نگاهت میکنمصدایت م...

از آداب سخن گفتن با یک بانواین است کهاول به " چشمانش "گوش فر...

وقتی دوستت داشت ولی …

همخونه اجباری... پارت 19."ویو پارک دوین"هرچی به آدرس نزدیک ت...

مرد محترمانه سر تکون داد سپس کنار همان شیرینی فروش ایستاد دخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط