{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم‌های خسته‌ات...

چشم‌های خسته‌ات...
گواهی می‌داد...
چشم‌انتظاری!
نگاه آرام و سکوتِ بیش‌تَرت...
حکایتِ بغضی عجیب داشت!
تسبیح را آرام چرخاندنت...
آشوبِ دلَت را گواهی می‌داد!
دارم باخودم فکر می‌کنم:
حالا...
آرام گرفته‌ای؛
وقتی چشمت...
روشن شده به جمال عقیله خاتون!
حالا...
از تَهِ دل می‌خندی؛
وقتی رفیقانِ قدیمی‌ات را دیده‌ای!
حالا...
و مثل همیشه...
سَرَت را بالا گرفته‌ای؛
که در دفاع از حرم عمه سادات...
سنگِ تمام گذاشتی!
راحت بخواب سردار!
دیدگاه ها (۴)

مارا مگو حکایت شادی که تا به حشر، ماییم و سینه ای که در آن م...

#قهرمان_من❤ ️

نمی دانستم عشقاین همه، جنونشبی پایان است...!..سردار، عشقت بر...

آب زنیـد راه را دختـر عشـق آمده...مژده دهید شاه را خواهر عشق...

مردی در ساحل...[پارت هشتم]خورشید هنوز کامل غروب نکرده بود.نس...

پرسه در جنگل...[پارت چهارم]اتاق مهمان...ات روی تخت نشسته بود...

شوهر های شیطان من ( درخاستی ) پارت ۴.───شش ماه بعد.ات دیگر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط