گفتی حدیث عشق، که فردا نمی‌شود

گفتی حدیث عشق، که فردا نمی‌شود
در قلب من به جز تو کسی جا نمی‌شود

باز آ و بر مزار دلم آه و ناله کن
بعد از تو مُرده است و دگر پا نمی‌شود

با تازیانه ات به تنِ خسته‌ام بزن
این کالبد شکسته دگر تا نمی‌شود

دریا خروش می‌کند این خشم، خوی اوست
هر مُرده آب و برکه که دریا نمی‌شود

امشب کنار خاطره‌ها پیک می‌زنم
مستِ کنار عکس تو رسوا نمی‌شود

راه خودت بگیر و از این کوچه‌ها برو
چون من کسی برای تو پیدا نمی‌شود

دیگر به در نکوب که این خانه بعد تو
بسته درش به روی کسی وا نمی‌شود

بگذشتی از صبا و به آتش کشاندی اش
دیدند جمله عالم و حاشا نمی‌شود

ارس آرامی
دیدگاه ها (۱)

گفتی حدیث عشق، که فردا نمی‌شوددر قلب من به جز تو کسی جا نمی‌...

گفتی حدیث عشق، که فردا نمی‌شوددر قلب من به جز تو کسی جا نمی‌...

صدای زوزه ی باد می اید صدای ادمی خسته صدا ی اب می اید کمی ...

عاشقی کن! که هنر نیست به تن بالیدناز هر آغوش به آغوش دگر غلت...

عاشقی کن! که هنر نیست به تن بالیدناز هر آغوش به آغوش دگر...

«از زبان حضرت زهرا(سلام الله)کنار مزار پیامبر اکرم صلی الله»...

اگه تو از پیشم بری سر به بیابون می ذارمهر چی گل شقایقه رو خا...

.. خبر توطئه ی #نبشِ_قبور آمده است. آری عمار، چو پیکی، به حض...

موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رامطبل توفان از نوا افتاده استچشم...

علی عبدالرضایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط