مانهوای : من با دوک نابینا نامزد کردم 🌻
مانهوای : من با دوک نابینا نامزد کردم 🌻
خلاصه ی داستان :
«به پول نیاز دارم.» خانوادهاش ورشکست شدن و کاملاً ویران شد. به شدت به دنبال پول به اقامتگاه دوک نابینا، شخصیت مرد رمان، رفت. «زندگیت در عمارت دوک چطوره؟» «به لطف توجه ویژهای که جناب دوک به من داشتن، من خیلی راحت زندگی میکنم.» «فکر میکنی زندگی اینجا خوبه؟ پس بیا نامزد کنیم.» حالا، دوست داشتن زندگی در اقامتگاه دوک چه ربطی به نامزد شدن داره؟؟ «تبریک میگم. حالا میتوانی جایی که دوست داری به زندگیت ادامه بدی.» « ممکن که حق داشته باشم که امتناع کنم؟» مارین با چشمایی لرزان با احتیاط پرسید. امیدوارم که داشته باشم. خواهش میکنم.
خلاصه ی داستان :
«به پول نیاز دارم.» خانوادهاش ورشکست شدن و کاملاً ویران شد. به شدت به دنبال پول به اقامتگاه دوک نابینا، شخصیت مرد رمان، رفت. «زندگیت در عمارت دوک چطوره؟» «به لطف توجه ویژهای که جناب دوک به من داشتن، من خیلی راحت زندگی میکنم.» «فکر میکنی زندگی اینجا خوبه؟ پس بیا نامزد کنیم.» حالا، دوست داشتن زندگی در اقامتگاه دوک چه ربطی به نامزد شدن داره؟؟ «تبریک میگم. حالا میتوانی جایی که دوست داری به زندگیت ادامه بدی.» « ممکن که حق داشته باشم که امتناع کنم؟» مارین با چشمایی لرزان با احتیاط پرسید. امیدوارم که داشته باشم. خواهش میکنم.
- ۳۴۶
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط