{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 40
یک هفته از اون موضوع میگذره و دازای بی صبر تر شده و کنترلی رو روانش نداره...اما سرپا شده بود
چویا چای سبز رو روی میز گذاشت و نشست با لبخند گفت
+ نمره مون رو دیدی ؟ خیلی بالاست...بالا ترین نمره رو داریم باورت میشه
دازای لبخند ریزی به خوشحالی چویا زد و بعد سرشو رو میز گذاشت
_ چند روز مونده تا این مدرسه تموم بشه؟
+ عام فکر کنم شش ماه دیگه
دازای نفس عمیقی کشید و گوشیش رو روشن کرد
_ امشب جایی نمیری؟
+ نه چطور؟
دازای با بی جونی گفت
_ برو...شاید یکم من بتونم بخوابم
چویا کنارش نشست و تا خواست دستشو سمتش ببره دازای عقب کشید و نگاهشو گرفت
_ لطفا!
چویا باز غم تموم وجودش رو گرفت...دازای خیلی درد می‌کشید و چویا نمیتونست کاری کنه
+ من امشب پیشت نمیام تا راحت بخوابی
_ برو بیرون...به اکوتاگوا میگم همراهت بیاد امشب آکادمی نمون
+ چرا؟
دازای دیگه حرفی نزد و چای سبز رو به لب هاش رسوند و کمی ازش رو نوشید و بلند شد . دستاشو وارد جیبش کرد و اون مکان رو ترک کرد
...................
دم در برج ایستاد و نفس عمیقی کشید و وارد شد. سمت اتاق رئیس رفت و بدون اجازه وارد شد
" عه میبینم که اینجایی پسرم "
_ خودت گفتی بیام احمق
رئیس آهی کشیدو گفت
" هنوز یاد نگرفتی با پدرت چطور صحبت کنی؟ "
_ کارتو بگو!
" ماموریت واست دارم "
دازای منتظر نگاهش کرد که رئیس ادامه داد
" دو روز دیگه به این آدرس میری "
یه برگه تا شده رو روی میزش گذاشت و ادامه داد
" اینجا خونه ی یکی از قمارباز های حرفه ای هستش که با من شرط بسته تو باید بری و هر کلکی که میخوای بزنی یا که جرزنی کنی مهم نیست باید ببریش...اگه تو ببازی خودتو باختی "
دازای نیشخندی زد و با لحن بی جونی گفت
_ هه منو شرط بستی؟ خب ممکنه آخه من پسر واقعیت نیستم
رئیس اخم کرد و از رو صندلی بلند شد و سمت دازای رفت و موهاشو تو دستش مشت کرد و سر شو به سر خودش نزدیک کرد
" تو یه قاتلی...تو پسر منی...تو یه گناهکاری دازای دستای تو به خون بچه های بی گناهی آلوده شده مقصر هم خودتی "
دوباره براش یاد آوری شد و با لکنت پرسید
_ چرا؟ چ...چرا بعد این همه...مدت...دوباره داری اون کارو میکنی؟
" همه چیو باید یادت بیارم...تو مثل من حتی بالاتر باشی...تو جانشین منی پس مثل یه جانشین مافیا رفتار کن نه کمتر "
_ کاش منم تو اون آتیش می‌سوختم
" از آتیش بازی خوشت میاد ؟ میخوای با اون مومیایی هم همین کارو کنم؟ خوش میگذره مطمئنم که تو هم خوشحال میشی "
دازای با تصور اینکه چویا هم مثل لوکا تو آتیش بسوزه و دازای نتونه نجاتش بده تنش لرزید
_ نه...خودم...خودم به موقع خلاصش میکنم
" پس میکشیش؟؟ "
با هیجان گفت و دازای سری تکون داد و رئیس ولش کرد
" خب خب خب بریم سر ماموریت "
_ رئیس
با کنجکاوی سمتش برگشت و دازای ادامه داد
_ چویا رو عضو مافیا کنید...این پاداشیه که وقتی ماموریت رو با موفقیت به پایان رسوندمه
رئیس لبخند شیطانی ای زد و باشه ای گفت و دازای نفس راحتی کشید
" جزئیات پرونده رو موری سان بهت میگه هر چی نباشه پیش پرستارت راحت تری مگه نه دازای سان "
دازای تعظیم کرد و خواست بره که رئیس صداش کرد و ایستاد
" راستی از این به بعد باهام رسمی صحبت کن...بهت میاد...دیگه مرخصی "
_ مرتیکه حرو&مزاده نمیبخشمت
______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

ابلیس

امان از کنجکاوی

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط