خدا بازیچه نیست
خدا بازیچه نیست
در دلم افتاده روزی بی وفائی میکنی
بر دل بشکسته ام بی اعتنائی میکنی
گر چه اکنون چشم تو بر دام اشکم مبتلاست
تا که کشتی وا رهانم ناخدائی میکنی
از خدا دم میزنی اما خدا بازیچه نیست
فرصتی باشد اگر بی شک خدائی میکنی
درد هجران جای خود دردی گران دارد فراق
با رقیب نا رفیقم آشنائی میکنی
رنگ رخسارم به زردی میرود دانی چرا؟
بس که بر احساس من چون و چرائی میکنی
خانه ی مهر و وفا از بیخ و بن کردی خراب
از کدامین دل محبت را گدائی میکنی؟
خویشتن را پیش از این باید رها می ساختی
چون به دام افتاده ای فکر رهائی می کنی
در دلم افتاده روزی بی وفائی میکنی
بر دل بشکسته ام بی اعتنائی میکنی
گر چه اکنون چشم تو بر دام اشکم مبتلاست
تا که کشتی وا رهانم ناخدائی میکنی
از خدا دم میزنی اما خدا بازیچه نیست
فرصتی باشد اگر بی شک خدائی میکنی
درد هجران جای خود دردی گران دارد فراق
با رقیب نا رفیقم آشنائی میکنی
رنگ رخسارم به زردی میرود دانی چرا؟
بس که بر احساس من چون و چرائی میکنی
خانه ی مهر و وفا از بیخ و بن کردی خراب
از کدامین دل محبت را گدائی میکنی؟
خویشتن را پیش از این باید رها می ساختی
چون به دام افتاده ای فکر رهائی می کنی
- ۱.۴k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط