ماجرای نماز در جمکران
ماجرای نماز در جمکران
سال 1363، طبق روال هر هفته، شب های چهارشنبه به جمکران می رفتم. یکی از همین شبها ساعت 2 نیمه شب که در بیابان اطراف مسجد جمکران مشغول نماز دو رکعتی امام زمان بودم و زمین به واسطه نور مهتاب بسیار روشن بود، دیدم سه خانم از دور با حالت رقص به طرف من می آیند و با آن وضعیت، رو به روی من آمدند و با همان حالت به حرکاتشان ادامه دادند. با بی حیایی هایی که می کردند، اینگونه به نظر می رسید که می خواهند حال و هوای عارفانه و عاشقانه مرا به هم بزنند و نماز مرا خراب کنند. من که در آن لحظه، مشغول نماز و حال معنوی خود بودم، اعتنایی به آنها نکردم؛ ولی آنها پیش روی من براي جلب توجه، همچنان به رقص و كرشمه خودشان ادامه می دادند.
وقتی دیدند من اهمیتی به آنها نمی دهم، کم کم به پشت سر من در فاصله هفت هشت متري رفتند. چند دقیقه نگذشته بود، همچنان که سر نماز بودم، از پشت سرم صدای عظیمی مانند انفجار یک بمب بزرگ را شنیدم؛ به طوری که زیر پای مرا به لرزه در آورد. سر نماز چنان قلبم را به تپش انداخت که به سختی نماز را ادامه دادم و با آنکه طاقت آوردم، اما آن حال و هوای معنوی از من دور شد.
زمانی که به سجده رفتم، از زیر پاهایم نگاه کردم ببینم پشتم چه اتفاقی افتاده است، دیدم هیچ خبری نیست. نمازم را با خوف به اتمام رساندم؛ و سپس هرچه در اطرافم جست و جو کردم، اثری از آنها در آن بیابان نیافتم. حتماً منظورشان خراب کردن حال خوش عارفانه و عاشقانه من بود كه متأسفانه به مقصودشان هم رسيدند.
سال 1363، طبق روال هر هفته، شب های چهارشنبه به جمکران می رفتم. یکی از همین شبها ساعت 2 نیمه شب که در بیابان اطراف مسجد جمکران مشغول نماز دو رکعتی امام زمان بودم و زمین به واسطه نور مهتاب بسیار روشن بود، دیدم سه خانم از دور با حالت رقص به طرف من می آیند و با آن وضعیت، رو به روی من آمدند و با همان حالت به حرکاتشان ادامه دادند. با بی حیایی هایی که می کردند، اینگونه به نظر می رسید که می خواهند حال و هوای عارفانه و عاشقانه مرا به هم بزنند و نماز مرا خراب کنند. من که در آن لحظه، مشغول نماز و حال معنوی خود بودم، اعتنایی به آنها نکردم؛ ولی آنها پیش روی من براي جلب توجه، همچنان به رقص و كرشمه خودشان ادامه می دادند.
وقتی دیدند من اهمیتی به آنها نمی دهم، کم کم به پشت سر من در فاصله هفت هشت متري رفتند. چند دقیقه نگذشته بود، همچنان که سر نماز بودم، از پشت سرم صدای عظیمی مانند انفجار یک بمب بزرگ را شنیدم؛ به طوری که زیر پای مرا به لرزه در آورد. سر نماز چنان قلبم را به تپش انداخت که به سختی نماز را ادامه دادم و با آنکه طاقت آوردم، اما آن حال و هوای معنوی از من دور شد.
زمانی که به سجده رفتم، از زیر پاهایم نگاه کردم ببینم پشتم چه اتفاقی افتاده است، دیدم هیچ خبری نیست. نمازم را با خوف به اتمام رساندم؛ و سپس هرچه در اطرافم جست و جو کردم، اثری از آنها در آن بیابان نیافتم. حتماً منظورشان خراب کردن حال خوش عارفانه و عاشقانه من بود كه متأسفانه به مقصودشان هم رسيدند.
- ۸۶۳
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط