007-آلما ویسکی - پارت ۵۱
....
007-آلما ویسکی - پارت ۵۱
....
آنیا با کمک دو نفر از آن مردانی که به ناتسو کمک کرده بودند، تلاش کرد تا ناتسو را به سمت خانه هدایت کند. وقتی به خانه رسیدند، ناتسو با قدردانی از آنها تشکر کرد و پس از خداحافظی، آنها از آنجا رفتند. آنیا که هنوز کنجکاو بود، با نگاهی پرسشگر به آنها خیره شد و پرسید: «راستی، تو اونها رو از کجا میشناختی؟»
ناتسو، در حالی که با قیافهای از خود راضی و مغرورانه روی مبل مینشست، گفت: «مگه بهت نگفتم خواهر کوچیکه؟ من دوستای زیادی دارم!»
آنیا هم در حالی که به او کمک میکرد تا مستقر شود، نشست و با دقت به ناتسو نگاه کرد. ناتسو در حالی که غرق در افکار خود بود، سوال اصلی را پرسید: «خب... باهاش قرار ملاقات گذاشتی؟»
آنیا با لبخندی پیروزمندانه پاسخ داد: «بله، البته! برای فردا به ناهار دعوتش کردم.»
ناتسو با رضایت سر تکان داد: «خوبه، اینطوری خیلی سریعتر به هم نزدیک میشید.»
اما آنیا دوباره در هالهی تردید فرو رفت. او با اخم به زمین خیره شد و گفت: «اما باز هم نمیدونم چطوری کاری کنم که از زندگی شخصیاش برام حرف بزنه...»
ناتسو دستی بر سر آنیا کشید ، او دست ناتسو را کنار زد و با عصبانیتی کمرنگ گفت :«چیکار میکنی؟ موهام رو بهم ریختی!»
ناتسو لبخند کوتاهی زد و گفت:« چطوره بهش دربارهی زندگی "آلما ویسکی" بگی؟... و بعد، متقابلاً اون خودش راجب زندگیش برات میگه!»
آنیا با تعجب و کمی شوکه شده، به ناتسو نگاه کرد: «زندگی آلما ویسکی؟»
ناتسو در حالی که هنوز از درد هر از گاهی ناله می کرد، با خندهای کوتاه گفت:«درسته!»
.....
فردا، در تمام طول ساعات مدرسه، آنیا اصلاً نتوانست روی درسها یا حتی صحبتهای همکلاسیهایش تمرکز کند. تمام ذهن او درگیر جزئیات ملاقات با یور بود؛ اینکه چه لباسی بپوشد، چطور شروع کند و چطور آن نقشهی ناتسو را عملی کند.
بکی که از این وضعیتِ عجیبِ دوستش کلافه شده بود، با تعجب و کمی دلخوری به او نگاه کرد و گفت: «آلما چان! اصلاً گوش میدی چی میگم؟»
آنیا که انگار در دنیای دیگری سیر میکرد، با صدای بکی از فکر و خیال بیرون پرید و با دستپاچگی گفت: «آره... آره، میشنوم!»
بکی کمی مکث کرد، نگاهی مشکوک به او انداخت و ادامه داد: «به هر حال، آلما چان، خیلی وقت شده که با هم بیرون نرفتیم. چطوره امروز بعد از مدرسه بریم یه جایی خوش بگذرونیم؟»
آنیا در حالی که قلبش از این پیشنهاد لرزید، با خود فکر کرد: «امروز بعد از مدرسه باید سریع برم پیش مامان و بلافاصله بعدش هم باید برم فروشگاه و تا غروب اونجا کار کنم. اصلاً وقت نمیکنم»
او با لبخندی مصنوعی و لحنی که سعی میکرد کاملاً عادی باشد، گفت: «متأسفم بکی، واقعاً دلم میخواست بیایم، اما امروز یه سری کار دارم.»
او دوباره با خود فکر کرد:« اگه امروز برم بیرون، تمام نقشه خراب میشه! باید تمام انرژیام رو برای ناهار با مامان ذخیره کنم!»
آنیا مکث کوتاهی کرد و برای اینکه بکی ناراحت نشود اضافه کرد: « چطوره یک روز دیگه با هم بریم بیرون؟»
بکی که کمی گرفته و بیحوصله شده بود، با آهی گفت: «اوه، که اینطور... باشه، پس باشه برای بعد.»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-آلما ویسکی - پارت ۵۱
....
آنیا با کمک دو نفر از آن مردانی که به ناتسو کمک کرده بودند، تلاش کرد تا ناتسو را به سمت خانه هدایت کند. وقتی به خانه رسیدند، ناتسو با قدردانی از آنها تشکر کرد و پس از خداحافظی، آنها از آنجا رفتند. آنیا که هنوز کنجکاو بود، با نگاهی پرسشگر به آنها خیره شد و پرسید: «راستی، تو اونها رو از کجا میشناختی؟»
ناتسو، در حالی که با قیافهای از خود راضی و مغرورانه روی مبل مینشست، گفت: «مگه بهت نگفتم خواهر کوچیکه؟ من دوستای زیادی دارم!»
آنیا هم در حالی که به او کمک میکرد تا مستقر شود، نشست و با دقت به ناتسو نگاه کرد. ناتسو در حالی که غرق در افکار خود بود، سوال اصلی را پرسید: «خب... باهاش قرار ملاقات گذاشتی؟»
آنیا با لبخندی پیروزمندانه پاسخ داد: «بله، البته! برای فردا به ناهار دعوتش کردم.»
ناتسو با رضایت سر تکان داد: «خوبه، اینطوری خیلی سریعتر به هم نزدیک میشید.»
اما آنیا دوباره در هالهی تردید فرو رفت. او با اخم به زمین خیره شد و گفت: «اما باز هم نمیدونم چطوری کاری کنم که از زندگی شخصیاش برام حرف بزنه...»
ناتسو دستی بر سر آنیا کشید ، او دست ناتسو را کنار زد و با عصبانیتی کمرنگ گفت :«چیکار میکنی؟ موهام رو بهم ریختی!»
ناتسو لبخند کوتاهی زد و گفت:« چطوره بهش دربارهی زندگی "آلما ویسکی" بگی؟... و بعد، متقابلاً اون خودش راجب زندگیش برات میگه!»
آنیا با تعجب و کمی شوکه شده، به ناتسو نگاه کرد: «زندگی آلما ویسکی؟»
ناتسو در حالی که هنوز از درد هر از گاهی ناله می کرد، با خندهای کوتاه گفت:«درسته!»
.....
فردا، در تمام طول ساعات مدرسه، آنیا اصلاً نتوانست روی درسها یا حتی صحبتهای همکلاسیهایش تمرکز کند. تمام ذهن او درگیر جزئیات ملاقات با یور بود؛ اینکه چه لباسی بپوشد، چطور شروع کند و چطور آن نقشهی ناتسو را عملی کند.
بکی که از این وضعیتِ عجیبِ دوستش کلافه شده بود، با تعجب و کمی دلخوری به او نگاه کرد و گفت: «آلما چان! اصلاً گوش میدی چی میگم؟»
آنیا که انگار در دنیای دیگری سیر میکرد، با صدای بکی از فکر و خیال بیرون پرید و با دستپاچگی گفت: «آره... آره، میشنوم!»
بکی کمی مکث کرد، نگاهی مشکوک به او انداخت و ادامه داد: «به هر حال، آلما چان، خیلی وقت شده که با هم بیرون نرفتیم. چطوره امروز بعد از مدرسه بریم یه جایی خوش بگذرونیم؟»
آنیا در حالی که قلبش از این پیشنهاد لرزید، با خود فکر کرد: «امروز بعد از مدرسه باید سریع برم پیش مامان و بلافاصله بعدش هم باید برم فروشگاه و تا غروب اونجا کار کنم. اصلاً وقت نمیکنم»
او با لبخندی مصنوعی و لحنی که سعی میکرد کاملاً عادی باشد، گفت: «متأسفم بکی، واقعاً دلم میخواست بیایم، اما امروز یه سری کار دارم.»
او دوباره با خود فکر کرد:« اگه امروز برم بیرون، تمام نقشه خراب میشه! باید تمام انرژیام رو برای ناهار با مامان ذخیره کنم!»
آنیا مکث کوتاهی کرد و برای اینکه بکی ناراحت نشود اضافه کرد: « چطوره یک روز دیگه با هم بریم بیرون؟»
بکی که کمی گرفته و بیحوصله شده بود، با آهی گفت: «اوه، که اینطور... باشه، پس باشه برای بعد.»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۷۰
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط