{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نقاشی محشر خدایی بانو !

نقاشی محشر خدایی بانو !
گنجینه ای از نگفته هایی بانو
سر در نمی آورم از این لبخندت
مرموزتر از مونالیزایی بانو !
اندام تو را به برگ گل تافته اند
از بافته های ما جدایی بانو
بین دل و دیده یا که تنگ آغوش
معلوم نشد که با کجایی بانو
من کاتب محضم و غزل هایم را
با پلک زدن تو می سرایی بانو
در مذهب دل تازه مسلمانم و تو
پیغمبر بی چون و چرایی بانو
"سرچشمه ی واژه های شرک آلودی"
تمثال زمینی ِ خدایی بانو
دیدگاه ها (۱)

بانوی شرقی بانوی آفتاببامن سفر کن تا شب مهتابچشماتُ وا کن خو...

اگه از رویاهات دست بکشی، مُردی!

یادت هست همشاگردی؟حیاط کوچک مدرسه،انتهای دنیا بود.مهربانی طع...

از لحاظ منطقی در کل تاریخ بشرغالبا ً معشوقه ها آیینه دق بوده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط