{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک زمان بود

یک زمانے بود
که خوشبخت بودم
باد در موهایم مے پیچید
با پسران کوچه لے لے بازی میکردم
و هیچ نمے شد
مے خندیدم
ولے لعنت به این سن و سال
مرا زنده به گور کردند
و خنده هایم
موهایم
اندامم
و تمام من گناه شد
گویے اگر در پیاده رو قدم مے زدم
مردان شهر به گناه مے افتادند
همان مردهایے که شب ها
در بستر فاحشه ها مے خوابند .
دیدگاه ها (۵)

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻳﮏ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﻴﺴﺖ ...ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺩﺍﺭﺩ .....

دلم پاییز میخواهد ترجیحا مهر ماه باران هم ببارد و تنهایی دلم...

.نمیدانم چرا شهرم عطر توس گرفته است ؟!شاید مسافری غریب به ته...

ممنون از دوستای گلم لایکم کردنو تشکر از اقا حامد عزیز بابت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط