سناریوی شماره
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت سوم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
صحنه ۳: ورودی حیاط خوابگاه - شب
*/میدوریا از راه میرسد، کیسههای سنگین خرید در دست، خسته اما سرحال. یک بستنی نصفه در دست دیگرش است. با سردرگمی به صحنه غمبار حیاط نگاه میکند: باکوگو زانو زده کنار شکل سفید، دیگران مثل مجسمه و چهرههای وحشتزده./*
میدوریا (با تعجب و نگرانی، دهانش پر از بستنی):
عع؟ کاچان؟ چی شده؟ چرا همه اینجوری ایستادین؟... همه چیز خیریه؟
*/صدای میدوریا مثل صاعقه به باکوگو برخورد میکند. سرش را با حرکتی تند و خشن به سمت صدا برمیگرداند./*
باکوگو (با صدایی خشن، گرفته و پر از دردی پنهان، بدون آنکه به طور کامل برگردد):
برو گمشو دِکو! الان وقتِ مزخرفاتِ تو نیست!
میدوریا (با کمی غرولند زیر لب و اطاعت غریزی، به سمت در ورودی خوابگاه برمیگردد):
اوه... باشه... ببخشید کاچان.
... خلاص شدم از خریدا میام.
ادامه دارد ترو خدا کامنت بدین من لایک خالی خالی دوست ندارم🤧🎀
|| پارت سوم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
صحنه ۳: ورودی حیاط خوابگاه - شب
*/میدوریا از راه میرسد، کیسههای سنگین خرید در دست، خسته اما سرحال. یک بستنی نصفه در دست دیگرش است. با سردرگمی به صحنه غمبار حیاط نگاه میکند: باکوگو زانو زده کنار شکل سفید، دیگران مثل مجسمه و چهرههای وحشتزده./*
میدوریا (با تعجب و نگرانی، دهانش پر از بستنی):
عع؟ کاچان؟ چی شده؟ چرا همه اینجوری ایستادین؟... همه چیز خیریه؟
*/صدای میدوریا مثل صاعقه به باکوگو برخورد میکند. سرش را با حرکتی تند و خشن به سمت صدا برمیگرداند./*
باکوگو (با صدایی خشن، گرفته و پر از دردی پنهان، بدون آنکه به طور کامل برگردد):
برو گمشو دِکو! الان وقتِ مزخرفاتِ تو نیست!
میدوریا (با کمی غرولند زیر لب و اطاعت غریزی، به سمت در ورودی خوابگاه برمیگردد):
اوه... باشه... ببخشید کاچان.
... خلاص شدم از خریدا میام.
ادامه دارد ترو خدا کامنت بدین من لایک خالی خالی دوست ندارم🤧🎀
- ۵.۹k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط