از آینده
از آینده
پارت ۱۸
نامجون : ممنون از خدا که شما رو دارم
جیهوپ : تو تا ما رو داری غم نداری
یونگی: نامی مطمعین باش بر میگرده
ته: هیونگ راست میگه تو فقط اومد وار باش
جیمین: هیونگ خودتو ناراحت نکن شاد باش
کوک: جیمین هیونگ راست میگه یکم اون خنده جال گونه ایی هاتو بکن ببینیم هیونگ
نامجون خندید
جیهوپ: عا عا خندیدی حالا بیا بغل ۶ نفری دوباره
(و دوباره همو بغل کردن)
(خونه جین)
جین: نامی چراااااا من میخواستم باتو باشم چرا
مامان جین: هو بچه پاشو غذا بخور
جین: ولم کن
مامان جین: خودتو خالی کن بعد بیا بخور پدر سگ
جین: باز به بابا فوش داد (آروم)
جین پا شد سر و صورتش رو شست و با اینکه بغض تو گلوش بود شروع به غدا خوردن کرد
مامان جین : خوردید باید بشوریش
(جین هیچ حرفی نزد)
مامان جین: هو با تو عم
جین :........
مامان جین : پدر سگ با توعم
جین : هااااا
مامان جین : ها و مرض همین که شنیدی
جین: باشه (حرص)
(یه ماه بعد )
جین : من میرم بیرون یک ماهم تموم شده
مامان جین : باشه برو فقط زود بیا
جین: باش
جین از خونه زد بیرون تاکسی گرفت و بغض تو گلوش رو گرفته بود آدرس خونه نامجون رو با تاکسی داد و گفت ببرم اینجا تاکسی رفت پیش عمارت پارک کرد و جین رفت تو عمارت و تاکسی رفت
جین : نامییییییییییییی
ویو نامی
داشتم غذا میخوردم صدایی اومد صداش نازک بود همراه با بغض اسم منو از کجا میدونست رفتم بیرون نگاه کردم دهنم وا موند اون جین بود
نامی: جی.. جین خو.خودتی
جین: آره هق خودمم
نامی و جین همو بغل کردن و مثل دیونه ها گریه میکرن(به خدا یکماه همو ندیدید😐)
نامی: ببخشید هق همش تقصیر منه اون روز نباید باهات اون کار رو میکردم
جین: آره هق تقصیر تو عه چرا این کار رو کردی
نامی: خوب دلداری بده خو
جین : بلد نیستم هق
نامی : پاشو بریم خونه
جین : بریم
.......
چطور بود؟
بچه ها این رمان رو تا ۳۰ بیشتر نمی برم 🙂
پارت ۱۸
نامجون : ممنون از خدا که شما رو دارم
جیهوپ : تو تا ما رو داری غم نداری
یونگی: نامی مطمعین باش بر میگرده
ته: هیونگ راست میگه تو فقط اومد وار باش
جیمین: هیونگ خودتو ناراحت نکن شاد باش
کوک: جیمین هیونگ راست میگه یکم اون خنده جال گونه ایی هاتو بکن ببینیم هیونگ
نامجون خندید
جیهوپ: عا عا خندیدی حالا بیا بغل ۶ نفری دوباره
(و دوباره همو بغل کردن)
(خونه جین)
جین: نامی چراااااا من میخواستم باتو باشم چرا
مامان جین: هو بچه پاشو غذا بخور
جین: ولم کن
مامان جین: خودتو خالی کن بعد بیا بخور پدر سگ
جین: باز به بابا فوش داد (آروم)
جین پا شد سر و صورتش رو شست و با اینکه بغض تو گلوش بود شروع به غدا خوردن کرد
مامان جین : خوردید باید بشوریش
(جین هیچ حرفی نزد)
مامان جین: هو با تو عم
جین :........
مامان جین : پدر سگ با توعم
جین : هااااا
مامان جین : ها و مرض همین که شنیدی
جین: باشه (حرص)
(یه ماه بعد )
جین : من میرم بیرون یک ماهم تموم شده
مامان جین : باشه برو فقط زود بیا
جین: باش
جین از خونه زد بیرون تاکسی گرفت و بغض تو گلوش رو گرفته بود آدرس خونه نامجون رو با تاکسی داد و گفت ببرم اینجا تاکسی رفت پیش عمارت پارک کرد و جین رفت تو عمارت و تاکسی رفت
جین : نامییییییییییییی
ویو نامی
داشتم غذا میخوردم صدایی اومد صداش نازک بود همراه با بغض اسم منو از کجا میدونست رفتم بیرون نگاه کردم دهنم وا موند اون جین بود
نامی: جی.. جین خو.خودتی
جین: آره هق خودمم
نامی و جین همو بغل کردن و مثل دیونه ها گریه میکرن(به خدا یکماه همو ندیدید😐)
نامی: ببخشید هق همش تقصیر منه اون روز نباید باهات اون کار رو میکردم
جین: آره هق تقصیر تو عه چرا این کار رو کردی
نامی: خوب دلداری بده خو
جین : بلد نیستم هق
نامی : پاشو بریم خونه
جین : بریم
.......
چطور بود؟
بچه ها این رمان رو تا ۳۰ بیشتر نمی برم 🙂
- ۸.۹k
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط