{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⇩بخونیــــد...

⇩بخونیــــد...
دزدی مرتبا به دهکده ای میزد. روزی ک ردپای به جا مانده، شبیه چکمه های کدخدا بود. یکی میگفت: دزد چکمه های کدخدا را دزدیده.دیگری میگفت چکمه هایش شبیه چکمه های کدخدا بوده. هر کس به طریقی واقعیت را توجیه میکرد. دیوانه ای فریاد براورد:دزد خود کدخداست...مردم پوزخندی زدند و گفتند:کدخدا به دل نگیر. مجنون است...دیوانه است...ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل ابادی اوست. از فردای ان روز کسی ان مجنون را ندید. وقتی احوالش را جویا میشدند کدخدا میگفت:دزد اورا کشتـــه است...
کدخدا واقعیت را گفت ولی درک مردم از واقعیت فرسنگ ها فاصله داشت...
شایدهم از سرنوشت مجنون میترسیدند. چون دران ابادی ..دانستن بهایش سنگین ... و نادانی انعام داشت...
دیدگاه ها (۲۱)

وای که ردپای دزد آبادی ما،چقدر شبیه چکمه های کدخداست!روزیکه ...

وای که ردپای دزد آبادی ما،چقدر شبیه چکمه های کدخداست!روزیکه ...

.وای که ردپای دزد آبادی ما،چقدر شبیه چکمه های کدخداست!روزیکه...

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟؟؟ر...

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟؟؟ر...

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟؟؟ر...

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟! روز...

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟؟؟ ...

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟؟؟ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط