{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردِ سپیدِ شعرِ من

مردِ سپیدِ شعرِ من
چگونه وصف خیالت را
به دست واژه‌های بی خیال بسپارم
که از تو با همه گفتن و هیچ نگفتن
تضاد مرگ است ...
خیره به چاره‌ی چشمهایت
در سکوتی پُر سکون،
ثانیه ها را فلک میکنم
زبان در کام من بی نامِ تو، قصه ندارد
با لب هایت حرفها دارم؛
از روزهایی که
میمنت قدمهای اتفاق را نقاشی میکنند
از شبهایی که مهتاب سر بر شانه‌ی آسمان
اشک شوق می ریزد
از کویرهای دنباله دارِ آرزو
که بهتِ سراب را سر میکشند
با مردمکهایت
دردلها دارم
از غریبه هایی که در حسرتهای ناتمام
گریه هایت را میخندند
از رازهایی که رو به ماتم روزنه دارند
و از زخم هایی که روحت را زخمه میزنند

مرد سپید شعر من
خیره شدن به خیزش خاطره ها
ما را در بیغوله های درد مدفون میکند
بیا مرا به خود اشاره کن
تا رو به تو،
تمام قبله ها را گم کنم
بیا خوابهایت را
بر بالین زلفهایم بگذار
تا در پریشانی آن سفیران عشق
غصه ها را خانه نشین کنیم
بیا تا هنوز
دهانمان طعم خوش عاشقی میدهد
بهشت کوچکمان را برپا کنیم
باور کن مستانه های ما
فرشتگان را می رقصاند
بیا دست در دست هم
دور از هم آغوشی عقرب و قمر
آرام در گوشِ سرنوشت نجوا کنیم:
یک نفر اینجا هیچ گاه
نفرت را بلد نمیشود
چون به اندازه ی همه آدمها
یکی را دوست می دارد
دیدگاه ها (۲)

گیریم تا آخر عمر تنها بمانی و شریکی برای زندگیت پیدا نکنیتحم...

من"و یاد توو کتابی وارونه در دستانم..!

چتر نمی خواهد این هوا!تو را می خواهد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط