پارت 7................
غذا مون رو خوردیم کوک گفت
کوک: میشه بریم درمورد متورت حرف بزنیم
*: اوهوم حتما بیا بریم پایین همه موتورامو ببین
کوک: ممنون
*: بچه ها ما میریم پایین من متورامو بهش نشون بدم
همه پاشه ای گفتن
رفتیم پایین موتورامو که دید گفت
علامت کوک: ~
~: بچه میشه یچیزی بهت بگم
*: اگه بچه بودم یک ساعت پیش ادم نمیکشتم بگو جانم؟
~: اوم فک کنم عاشقت شدم
من خودم حس کردم لپام گل افتاد ولی فقط نگاش میکردم
~: دوست دخترم میشی
*: میتونم
~: مگه میشه نتونی
اومد جلو بغلم کرد ولی خب من از بغل خوشم نمیاد پس بی حرکت وایسادم رفتیم بالا ولی خب کوک قیافش ذوق زده بود من پوکر بودم ولی لپام گل انداخته بود یونا اومد جلو گفت
&: چرا لپات گل انداخته
*: یه کسی بهم اعتراف کرد
&: وایسا ببینم
یهو شروع کرد جیغ زدن و پرید بغلم
بچه ها دست زدن و جیمین گفت
_: دیدی بالاخره توهم گردن گرفتیی
~: دیگه دلو باختیم دیگه
ساعت تقریبا 11بود بچه ها رفتن و من موندمو یونا رفتم لباسمو عوض کردم یونا هم رفت اتاقش لباساشو عوض کرد اومد پایین
*: میای فیلم ببینیم بچه
&: میشهه ارههه
*: بیا انتخاب کن چی ببینیم ولی من صبح زود باید برم جلسه توهم باید بیایا
&: عه خب نبینیم بریم لالا صبح بیا بیدارم کن
*: باشه هرجور راحتی بریم لالا ولی فردا جلسم مهمه باید لباس شیک بپوشی
&: چشم مامانی
یونا به من میگه مامان
*: افرین بچه بریم بخوابیم
رفتیم تو جاهامون من گوشیم رو دست گرفتم و مشغول اسکرول کرد اینستا شدم
یک ساعت بعد
یونا با گریه اومد اتاقم گفت
&: من هق خواب هق بد دیدم هق میشه پیش تو هق بخوابم
*: الاهی بگردم بیا عزیزکم
گوشیم رو کنار گذاشتم یونا اومد بغلم سمو تو گردنش فرو بردم و خوابیدیم و سیاهیی
لباس خواب هانا اسلاید اول
لباس خواب یونا اسلاید دوم
کوک: میشه بریم درمورد متورت حرف بزنیم
*: اوهوم حتما بیا بریم پایین همه موتورامو ببین
کوک: ممنون
*: بچه ها ما میریم پایین من متورامو بهش نشون بدم
همه پاشه ای گفتن
رفتیم پایین موتورامو که دید گفت
علامت کوک: ~
~: بچه میشه یچیزی بهت بگم
*: اگه بچه بودم یک ساعت پیش ادم نمیکشتم بگو جانم؟
~: اوم فک کنم عاشقت شدم
من خودم حس کردم لپام گل افتاد ولی فقط نگاش میکردم
~: دوست دخترم میشی
*: میتونم
~: مگه میشه نتونی
اومد جلو بغلم کرد ولی خب من از بغل خوشم نمیاد پس بی حرکت وایسادم رفتیم بالا ولی خب کوک قیافش ذوق زده بود من پوکر بودم ولی لپام گل انداخته بود یونا اومد جلو گفت
&: چرا لپات گل انداخته
*: یه کسی بهم اعتراف کرد
&: وایسا ببینم
یهو شروع کرد جیغ زدن و پرید بغلم
بچه ها دست زدن و جیمین گفت
_: دیدی بالاخره توهم گردن گرفتیی
~: دیگه دلو باختیم دیگه
ساعت تقریبا 11بود بچه ها رفتن و من موندمو یونا رفتم لباسمو عوض کردم یونا هم رفت اتاقش لباساشو عوض کرد اومد پایین
*: میای فیلم ببینیم بچه
&: میشهه ارههه
*: بیا انتخاب کن چی ببینیم ولی من صبح زود باید برم جلسه توهم باید بیایا
&: عه خب نبینیم بریم لالا صبح بیا بیدارم کن
*: باشه هرجور راحتی بریم لالا ولی فردا جلسم مهمه باید لباس شیک بپوشی
&: چشم مامانی
یونا به من میگه مامان
*: افرین بچه بریم بخوابیم
رفتیم تو جاهامون من گوشیم رو دست گرفتم و مشغول اسکرول کرد اینستا شدم
یک ساعت بعد
یونا با گریه اومد اتاقم گفت
&: من هق خواب هق بد دیدم هق میشه پیش تو هق بخوابم
*: الاهی بگردم بیا عزیزکم
گوشیم رو کنار گذاشتم یونا اومد بغلم سمو تو گردنش فرو بردم و خوابیدیم و سیاهیی
لباس خواب هانا اسلاید اول
لباس خواب یونا اسلاید دوم
- ۸۷
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط