سناریو تهیونگ
لرزشِ قلبها در میان جمعیت؛ وقتی تِها گم شد..
---------------------------------------------------
آن شب، خانهی بزرگ و باشکوه یکی از دوستان نزدیکشان با چراغهای رنگی و موسیقی پرانرژی میدرخشید. مهمانی بسیار بزرگ بود؛ صدها نفر از دوستان، همکاران و آشنایان در سالنهای مختلف پراکنده بودند. نورهای متحرک، صدای برخورد لیوانها و همهمهی گفتگوها، اتمسفر عجیبی ایجاد کرده بود.
تِها، که حالا در سنین کودکی (حدود ۴ یا ۵ سالگی) بود، با آن لباسِ پف پفی و براقش و موهایش که با کلی گیرهی رنگی تزیین شده بود، مثل یک پروانهی کوچک در میان جمعیت میچرخید. او هنوز به دنیای بزرگِ بزرگسالان عادت نداشت، اما کنجکاویِ کودکانهاش، او را به سمت هر چیز جدیدی میکشاند.
ات و تهیونگ، در حالی که با دقت تِها را زیر نظر داشتند، مشغول صحبت با چند نفر از دوستان قدیمی بودند. آنها فکر میکردند تِها همانجا، کنار پای آنها یا در نزدیکی مبلهای راحتی، مشغول بازی با اسباببازیِ کوچکش است.
اما تِها، در یک لحظهی بیخیالی، چشمش به یک عروسک بزرگ و درخشان در دوردست سالن افتاد که یکی از کودکانِ دیگر در آنجا با آن بازی میکرد. او با قدمهای کوچکش، در حالی که لرزش جمعیت باعث میشد او مدام از این سمت به آن سمت برود، شروع به حرکت کرد. او جوری در میان جمعیت پیش میرفت که انگار در یک جنگلِ پر از غولهای بلندقامت (آدمهای بزرگ) راه میرود.
و ناگهان... سکوتِ وحشتناک در قلب ات رخ داد.
ات، که برای لحظهای فقط برای چرخاندن سرش به سمت دیگری، از تِها دور شده بود، وقتی برگشت و نگاهش را به جای خالیِ تِها دوخت، لرزهای بر تنش نشست. «تهیونگ... تِها کجاست؟»
تهیونگ که تا آن لحظه داشت با لبخند به صحبتهای کسی گوش میداد، بلافاصله نگاهش را به اطراف چرخاند. «همینجا بود، مگه نه؟ کنار مبل بود...» او با صدایی که از شدت اضطراب کمی بالا رفته بود، پرسید....
---------------------------------------------------
آن شب، خانهی بزرگ و باشکوه یکی از دوستان نزدیکشان با چراغهای رنگی و موسیقی پرانرژی میدرخشید. مهمانی بسیار بزرگ بود؛ صدها نفر از دوستان، همکاران و آشنایان در سالنهای مختلف پراکنده بودند. نورهای متحرک، صدای برخورد لیوانها و همهمهی گفتگوها، اتمسفر عجیبی ایجاد کرده بود.
تِها، که حالا در سنین کودکی (حدود ۴ یا ۵ سالگی) بود، با آن لباسِ پف پفی و براقش و موهایش که با کلی گیرهی رنگی تزیین شده بود، مثل یک پروانهی کوچک در میان جمعیت میچرخید. او هنوز به دنیای بزرگِ بزرگسالان عادت نداشت، اما کنجکاویِ کودکانهاش، او را به سمت هر چیز جدیدی میکشاند.
ات و تهیونگ، در حالی که با دقت تِها را زیر نظر داشتند، مشغول صحبت با چند نفر از دوستان قدیمی بودند. آنها فکر میکردند تِها همانجا، کنار پای آنها یا در نزدیکی مبلهای راحتی، مشغول بازی با اسباببازیِ کوچکش است.
اما تِها، در یک لحظهی بیخیالی، چشمش به یک عروسک بزرگ و درخشان در دوردست سالن افتاد که یکی از کودکانِ دیگر در آنجا با آن بازی میکرد. او با قدمهای کوچکش، در حالی که لرزش جمعیت باعث میشد او مدام از این سمت به آن سمت برود، شروع به حرکت کرد. او جوری در میان جمعیت پیش میرفت که انگار در یک جنگلِ پر از غولهای بلندقامت (آدمهای بزرگ) راه میرود.
و ناگهان... سکوتِ وحشتناک در قلب ات رخ داد.
ات، که برای لحظهای فقط برای چرخاندن سرش به سمت دیگری، از تِها دور شده بود، وقتی برگشت و نگاهش را به جای خالیِ تِها دوخت، لرزهای بر تنش نشست. «تهیونگ... تِها کجاست؟»
تهیونگ که تا آن لحظه داشت با لبخند به صحبتهای کسی گوش میداد، بلافاصله نگاهش را به اطراف چرخاند. «همینجا بود، مگه نه؟ کنار مبل بود...» او با صدایی که از شدت اضطراب کمی بالا رفته بود، پرسید....
- ۱۱۶
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط