{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی به رهی دخترکی بود خفن

روزی به رهی دخترکی بود خفن
چون کبک ِ خرامان قدمی روی چمن


صد جور مکمل به رخش مالیده
از عزت ِ نفس ، سر به سما ساییده


یک مانتو به تن داشت چه گویم از آن
از چهار طرف کوته و تنگ و چسبان


بر روی سرش روسری ای بود ، عجب
طولش به گمانم نرسد نیم وجب !


شلوارک برمودایی هم بر پا داشت
آنجا که نباید بشود ، پیدا داشت


آهسته به او گفتمش ای یار عزیز
ای دختر ِ خوب و پاک و محجوب و تمیز

این چیست به تن کرده ای و نیست لباس
آراستگی یه چیز و مد چیز ِ جداس

با عشوه بگفت پاسخم اوبا این حرف
"اصلاح نموده ام ز الگو ، مصرف"

گر نیت صرفه جویی داری ای زن
اصلا نکن این لباس را هم بر تن
دیدگاه ها (۳)

نیمه شب پریشب٬ گشتم دچار کابوسدیدم به خواب حافظ ٬ توی صف ات...

اگر گناه وزن داشت؛هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،خیلی...

از جمع من تا ضرب توراهی به جز تفریق نیست . . .دلخوش به مجذو...

طرف لکنت زبون داشته.زنگ میزنه اورژانس که بیان جنازه ی همسای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط