{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥
⁦(⁠。⁠♡⁠part 141♡⁠。⁠)⁩

لبخند کوچیکی زدم و گفتم : ظهر یه سر بهش میزنم..
دین سریع گفت : نه. یعنی چیزیش نیست.. به زودی خوب میشه
لبخندم محو شد. حس بدي بهم دست داد.
دين فهميد و براي اصلاح جمله اش داغون گفت : به خدا نمیخواستم ناراحتت كنم.. فقط جولي خيلي حالش خوب نیست..میترسم چيزي بگه که...
اروم سرتکون دادم و مشغول خوردن شدم. هيچي از گلوم پایین نمیرفت و اولین لقمه ای که قورت دادم پرید تو گلوم
به سرفه افتادم.مامان سریع ابمیوه سمتم گرفت.
بابا‌ : چي شدي؟
بي اختيار با سرفه هاي ريز و لرزون سر بلند کردم و در حالیکه ابمیوه رو به زور قورت میدادم زل زدم به جونگکوک.
سرش پایین بود و با همون اخم غلیظ داشت میخورد،بي توجه بي تفاوت...
خیره شدم بهش و اشک تو چشمم جمع دلتنگش بودم دلتنگ خنده هاش توجه هاش..
بابا‌ : كريستينا
سریع و هول نگاهم رو روي بابا کشیدم که خیره داشت نگام میکرد و لرزون گفتم : خوبم..چیزی نیست
و سرم رو پایین انداختم و مشغول خوردن شدم. در سالن باز شد.
جولی بود. مشکی به تن و با حال زار لبخند نرم دلسوزانه اي زدم
با نفرت نگام کرد. خشم نگاش رو به وضوح حس کردم
نشست.
مامان : خوش اومدي عزيزم..بهتري؟
جولي نگاهش رو روی من کشید و گفت : نتونستم این صبحانه خانوادگی با دختر عزیزتون رو از دست بدم.
دختر عزیزتون رو غلیظ گفت.
نگاه ازش گرفتم و جرعه ای از ابمیوه ام خوردم و با دستمال لبم رو پاک کردم و گفتم : با اجازه
و از جام بلند شدم.
جولي با کنایه گفت : اوه عزیزم صبحانه تو ميل نميکني؟ باب میلت نیست؟ میخوای دستور بدیم برات گاو سر ببرن و گوشتش رو تازه برات اماده کنن؟
وایستادم و برگشتم زل زدم بهش. همه با نگرانی به جولي خيره بودن.
بي توجه لبخند باريکي زدم و رو برگردوندم که برم.
جولي : اخي... ميخواي بگي خيلي با شعوري که چيزي نمیگی؟
دين : كافيه جولي
مامان : بهتره این بحث رو تموم کني جولي
جولي عصبي گفت : حتما خيلي لطف هم کردي که الان
سیاه پوشيدي نه؟؟
برگشتم سمتش و عصبی گفتم : لطف اصلي رو در حق تك تك ادمهاي سر این میز کردم
جونگکوک خشن و با صداي بلندي صندليش رو به عقب حل داد و تلخ و جدي و با غیض گفت : کسي ازت نخواسته بود کارایی که دوست داري رو به بهونه این به اصطلاح للللطف در حق ادمهاي سر این میز بكني..
و دستمالش رو روی میز پرت کرد و سمت در رفت و ازم جلو زد و دست به دستگیره در برد.
دیدگاه ها (۰)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 142♡⁠。⁠)⁩فکم از...

ادامه پارت142زل زد بهم و اروم سر تکون داد.بلند شدم و ازش دور...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 140♡⁠。⁠)⁩و سریع...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 139♡⁠。⁠)⁩قلبم ا...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 73・⁠]⁠ᕗبغض کردم و اشکم اروم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط