دقیقا یادم نمیاد ازچه کتابی خوندم اگراشتباه نکنم خاطرات ط
دقیقا یادم نمیاد ازچه کتابی خوندم اگراشتباه نکنم خاطرات طنز جبهه اسمش بود
اینم یه خاطره که خیلی دوستش دارم:
اززبون یک رزمنده:توی بیمارستان بودم حالم خیلی بد بود یه نفررو اوردن حالش ازمنم بدتر بود وهی ناله میکرد اخه بیچاره داشت ازش بدجور خون میرفت.
صداش زدم اخوی?
گفت:بله
گفتم چته اینقدر سروصدامیکنی توکه چیزیت نیست نگاه اون برادر اونطرفی کن اون بیچاره سرنداره وچیزی نمیگه....
برای شادی روحشون صلوات
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
اینم یه خاطره که خیلی دوستش دارم:
اززبون یک رزمنده:توی بیمارستان بودم حالم خیلی بد بود یه نفررو اوردن حالش ازمنم بدتر بود وهی ناله میکرد اخه بیچاره داشت ازش بدجور خون میرفت.
صداش زدم اخوی?
گفت:بله
گفتم چته اینقدر سروصدامیکنی توکه چیزیت نیست نگاه اون برادر اونطرفی کن اون بیچاره سرنداره وچیزی نمیگه....
برای شادی روحشون صلوات
الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
- ۱.۶k
- ۲۲ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط