حسم به تو.... (فصل²
حسم به تو.... (فصل²
p21:
انیا رفت طرف اتاقش و هم زمان داشت نامه رو میخوند
انیا: هاه؟! چطور ممکنه؟! درک نمیکنم
نامه:
سلام انیا، [اول همه نامه ها همینه🗿] خیلی وقت بود میخواستم یه چیزی بهت بگم[هُل نکن! هل کردم! کمکک🤣] امیدوارم درک کنی منو، میخوام آیندم با تو ادامه داشته باشه[اینارو من ننوشتم ک!!!! بکی نوشته😌]در آینده ازدواج زیبایی خواهیم داشت
فعلا شب ساعت 1 بیا خونمون تنهام تنها نمیتونم وایستم
دامیان هستم
نکته: ارشام جان قصه ما چون با دامیان خیلی صمیمیه از همه چی خبر داره و اینو ب بکی گفته و به نامه اضافه کرده... چقدر منطقی😌
زیرا دیگه نمیدونم باید چی بنویسم تموم😂
[همونطور که خودت میدونی از یه عکس ایده گرفتم... چون ایده نداشتم🗿]
آنیا: ”وای باورم نمیشه ک بلاخره اعتراف کرد”<وای بلاخره اعتراف کرد>[از این به بعد علامت داد زدن و جیغ زدن اینه چون تو گوشی بابام...]
یور: <وای انیا جان چی شده چرا داد میزنی؟!!
انیا: اوه هیچی😁
یور: بااااااش
[انیا جان این چه کاریه خر محلمون هم فهمید]
حالا بریم پیش دامیان🙃
خدمتکار شخصی دامیان[اسمش یادم نی🗿]:آقا دزموند، براتون نامه اومده
دامیان: آهان چه خوب انیا قرار بود برام نامه عاشقانه بفرسته حتما همونه
خدمتکار دامیان: جانم؟!!! 😳😱
دامیان: نترس بابا داشتم شوخی میکردم[دامیان واقعا نمیدونه یه چی پروند]
دامیان نامه رو باز کرد و توند
و همچنین نامه: سلام دامیان، دوس داشتم بدونی ک دوست دارم[زیادروی کردم نه؟🗿]
و چند تا چیز دیگه🗿
دامیان با قیافه اس دو فرمود... 🗿
دامیان: بسم الله الرحمن الرحیم پیلیز گاد به من رحم کن یا حضرت هرکی[میدونم حضرت هرکی زیادیه🗿🙌🏻] چطور ممکنه؟! چطور تا الان نفهمیدم؟! غیر ممکنه اونم....
خدمتکار دامیان: دامیان جان بسه دیگه تشنج نکن
دامیان: تو چطور بدونه اجازه اینجایی؟! همه چی رو شنیدی؟!! نگو ک شنیدی
خدمتکار دامیان: قول میدم ب کسی نگم
دامیان: قول دادی یادت باشه
خدمتکار دامیان: چشم
[حالا مگه این کرم درون من یه جا بن میشه؟!هه هه😏]
شب ساعت ۱٢ و نیم بود انیا از اتقش بیرون رو نگاه کرد ک کسی نباشه
لوید و یور خواب بودن و انیا سریع آماده شد و خیلی سوسکی از خونه زد بیرون... تا برسه خونه دزموند 1 شب شد
انیا در زد و...
دامیان: وای این موقع شب کیه در میزنه؟! او نه خطر داره شاید مثل تو فیلما بخوان با دستمال و بیهوشی...[ادامشم خودت میدونی🗿]
دامیان با مگسکش رفت و درو باز کرد
دامیان:< توروخدا با من کاری نداشته باش > >< [الان این مثلا چشماش بستس از خونم در اوردم🗿مهم نی]
انیا: هاه؟!
دامیان: هاه؟! چکار میکنی خر این موقع شب خونه غریبه
انیا: خب خودت گف...
حرفش تموم نشده بود ک از پشت دامیان خونشونو دید[البته خونه نبود الان اسمش یادم نمیاد این روزا فراموشی گرفتم🗿]
انیا: <وای اینجا چقدر بزرگه>
دامیان: هی داری چکار میکنی؟! کجا میری؟! وایسا ندو
انیا: اتاقت کجاست؟
دامیان هم عین بچه 4 ساله ها انیا رو برد به اتاقش
انیا: وای اینجا خیلی قشنگه
دامیان: ممنون... وایسا الان به خدمتکارم میگم برات بادوم زمینی بیاره
انیا: باشه
دامیان رفت و انیا هم رو تخت ولو شد
یه شدا خیلی ریز میومد
انیا: وای خدا صدای چیه
و در این زمان انیا چان فاز فضولی کردنش گل کرد و با یه نگاه خیلی شیطانی شروع یه گشتن کرد[دامیان بیا برس😂]زیر تخت رو دید که اندازه گالری من از انیا عکس بود
انیا: برگانم... پس قرارع زن دامیان بشم😃
دامیان: الان میاد هی هی داری فضولی میکنی؟!
دامیان درحال قرمز شدن رفت و صورت انیا و گرفت و آورد جلو ک[چیه؟ الان چرا نیشت بازه؟! منحرف😑] که سرش داد بزنه ک خدمتکار دامیان با بادوم زمینی اومد
خدمتکار دامیان: ع.. ع.. من معذرت میخوام بد موقع مزاحم شدم الان میرم[سروران عزیزی که در اعمال خاک سپاری یاری داده اند، بار دیگر عرض تشکر دارم...🗿]
[بابا بسه😂و جا نداره دیگه]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/damian_spy
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p21:
انیا رفت طرف اتاقش و هم زمان داشت نامه رو میخوند
انیا: هاه؟! چطور ممکنه؟! درک نمیکنم
نامه:
سلام انیا، [اول همه نامه ها همینه🗿] خیلی وقت بود میخواستم یه چیزی بهت بگم[هُل نکن! هل کردم! کمکک🤣] امیدوارم درک کنی منو، میخوام آیندم با تو ادامه داشته باشه[اینارو من ننوشتم ک!!!! بکی نوشته😌]در آینده ازدواج زیبایی خواهیم داشت
فعلا شب ساعت 1 بیا خونمون تنهام تنها نمیتونم وایستم
دامیان هستم
نکته: ارشام جان قصه ما چون با دامیان خیلی صمیمیه از همه چی خبر داره و اینو ب بکی گفته و به نامه اضافه کرده... چقدر منطقی😌
زیرا دیگه نمیدونم باید چی بنویسم تموم😂
[همونطور که خودت میدونی از یه عکس ایده گرفتم... چون ایده نداشتم🗿]
آنیا: ”وای باورم نمیشه ک بلاخره اعتراف کرد”<وای بلاخره اعتراف کرد>[از این به بعد علامت داد زدن و جیغ زدن اینه چون تو گوشی بابام...]
یور: <وای انیا جان چی شده چرا داد میزنی؟!!
انیا: اوه هیچی😁
یور: بااااااش
[انیا جان این چه کاریه خر محلمون هم فهمید]
حالا بریم پیش دامیان🙃
خدمتکار شخصی دامیان[اسمش یادم نی🗿]:آقا دزموند، براتون نامه اومده
دامیان: آهان چه خوب انیا قرار بود برام نامه عاشقانه بفرسته حتما همونه
خدمتکار دامیان: جانم؟!!! 😳😱
دامیان: نترس بابا داشتم شوخی میکردم[دامیان واقعا نمیدونه یه چی پروند]
دامیان نامه رو باز کرد و توند
و همچنین نامه: سلام دامیان، دوس داشتم بدونی ک دوست دارم[زیادروی کردم نه؟🗿]
و چند تا چیز دیگه🗿
دامیان با قیافه اس دو فرمود... 🗿
دامیان: بسم الله الرحمن الرحیم پیلیز گاد به من رحم کن یا حضرت هرکی[میدونم حضرت هرکی زیادیه🗿🙌🏻] چطور ممکنه؟! چطور تا الان نفهمیدم؟! غیر ممکنه اونم....
خدمتکار دامیان: دامیان جان بسه دیگه تشنج نکن
دامیان: تو چطور بدونه اجازه اینجایی؟! همه چی رو شنیدی؟!! نگو ک شنیدی
خدمتکار دامیان: قول میدم ب کسی نگم
دامیان: قول دادی یادت باشه
خدمتکار دامیان: چشم
[حالا مگه این کرم درون من یه جا بن میشه؟!هه هه😏]
شب ساعت ۱٢ و نیم بود انیا از اتقش بیرون رو نگاه کرد ک کسی نباشه
لوید و یور خواب بودن و انیا سریع آماده شد و خیلی سوسکی از خونه زد بیرون... تا برسه خونه دزموند 1 شب شد
انیا در زد و...
دامیان: وای این موقع شب کیه در میزنه؟! او نه خطر داره شاید مثل تو فیلما بخوان با دستمال و بیهوشی...[ادامشم خودت میدونی🗿]
دامیان با مگسکش رفت و درو باز کرد
دامیان:< توروخدا با من کاری نداشته باش > >< [الان این مثلا چشماش بستس از خونم در اوردم🗿مهم نی]
انیا: هاه؟!
دامیان: هاه؟! چکار میکنی خر این موقع شب خونه غریبه
انیا: خب خودت گف...
حرفش تموم نشده بود ک از پشت دامیان خونشونو دید[البته خونه نبود الان اسمش یادم نمیاد این روزا فراموشی گرفتم🗿]
انیا: <وای اینجا چقدر بزرگه>
دامیان: هی داری چکار میکنی؟! کجا میری؟! وایسا ندو
انیا: اتاقت کجاست؟
دامیان هم عین بچه 4 ساله ها انیا رو برد به اتاقش
انیا: وای اینجا خیلی قشنگه
دامیان: ممنون... وایسا الان به خدمتکارم میگم برات بادوم زمینی بیاره
انیا: باشه
دامیان رفت و انیا هم رو تخت ولو شد
یه شدا خیلی ریز میومد
انیا: وای خدا صدای چیه
و در این زمان انیا چان فاز فضولی کردنش گل کرد و با یه نگاه خیلی شیطانی شروع یه گشتن کرد[دامیان بیا برس😂]زیر تخت رو دید که اندازه گالری من از انیا عکس بود
انیا: برگانم... پس قرارع زن دامیان بشم😃
دامیان: الان میاد هی هی داری فضولی میکنی؟!
دامیان درحال قرمز شدن رفت و صورت انیا و گرفت و آورد جلو ک[چیه؟ الان چرا نیشت بازه؟! منحرف😑] که سرش داد بزنه ک خدمتکار دامیان با بادوم زمینی اومد
خدمتکار دامیان: ع.. ع.. من معذرت میخوام بد موقع مزاحم شدم الان میرم[سروران عزیزی که در اعمال خاک سپاری یاری داده اند، بار دیگر عرض تشکر دارم...🗿]
[بابا بسه😂و جا نداره دیگه]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/damian_spy
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۲.۰k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط