تکاپو پارت ۶۶: تنها، خسته...
تکاپو پارت ۶۶: تنها، خسته...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍هفتهای گذشت، اما سنگینیِ اون کلماتِ ناتمام، همچنان مثل ابری سیاه بر فراز زندگی هر دو میچرخید. مدرسه، با تمام هیاهوی همیشگیاش، برای دامیان و آنیا شبیه به یک فیلمِ بیصدا بود؛ همه در حال حرکت بودند، اما آنها در دنیای خودشان، در سکوتی پر از فریاد، غرق شده بودند.
در راهروی اصلی مدرسه، جایی که نور خورشید از پنجرههای بلند به کف زمین میتابید، تقدیر تصمیم گرفت نقابِ دوری را کنار بزند.
دامیان با قدمهایی سنگین و نگاهی که به زمین دوخته شده بود، در حال عبور از راهرو بود. او سعی میکرد خودش را در میانِجمعیت گم کند، اما قلبش… قلبش داشت علیه او شورش میکرد. و آنجا، درست در گوشهی مقابل، آنیا ایستاده بود.
آنیا، با همان موهای صورتی و نگاهی که همیشه پر از کنجکاوی بود، اما حالا… حالا نگاهش مثل یک دریا، متلاطم و پر از سوال بود.
ناگهان، گویی زمان ایستاد.
قدمهای دامیان سنگین شد. او سرش را بلند کرد و ناخودآگاه نگاهش با نگاه آنیا گره خورد. در آن لحظه، نه هیاهوی دانشآموزان شنیده میشد و نه صدای گامهای در حال عبور. فقط سکوتی بود که با صدای تپش قلبهای تند و تیزشان میشکست.آنیا در نگاه دامیان، چیزی فراتر از غم را دید. او با قدرتِ ذهنخوانیِ خود، لرزشِ قلبِ او را حس کرد؛ او دردِ ناتوانیِ دامیان را دید. دردِ پسری که میخواست یک قهرمان باشد، اما در برابرِ احساساتش، خود را شکستخورده میدید. او فهمید که پشت آن چهرهی مغرور، چقدر فریادِ “ببخش که نتوانستم محافظت کنم” شنیده میشود.
دامیان هم در نگاه آنیا، فراتر از یک دخترِ بیخیال، تمامِ حقیقت را خواند. او در چشمهای او، بازتابِ همان تنهایی و همان ترس را دید. او دید که آنیا چقدر برای او میسوزد و چقدر این فاصله، برای او هم مثل یک شکنجه است. نگاههایشان، مثل دو جریانِ الکتریکی، همزمان هم گرم بود و هم سوزان. آنها در آن نگاه، تمامِ حرفهای ناتمام، تمامِ نامههای نوشته نشده و تمامِ اشکهای ریخته شده را به یکدیگر منتقل کردند.
در همین حین، در فاصلهای کمی دورتر، امیل با همان قدمهای پرانرژی و لبخندِ شیطنتآمیز به سمت بکی که تکیه داده بود، آمد.
امیل با لحنی که شیطنت از آن میبارید، پرسید: «پرنسس من چطوره؟»
بکی، در حالی که سعی میکرد با قیافهای پوکر و بیتفاوت، لرزشِ خفیفِ لبانش را پنهان کند، نگاهی به آن دو نفر که در میان راهرو خیره مانده بودند، انداخت. او آهی کشید و با صدایی که رگههایی از دلتنگی در آن بود، گفت: «نمیدونم… دلم برای اون دوتا میسوزه. نگاهشون کن… غم داره توی صورت هاشون موج میزنه… میتونی کمکشون کنی؟»
امیل که متوجه فضای سنگین شده بود، اما نمیخواست فضا را بیش از حد تاریک کند، با همان لحنِ شوخ و مهربانش گفت: «هرچی بانو “بکی” بگن!» و بعد، با محبت، گونهی بکی را بوسید و با گامهایی بلند به سمت دامیان رفت.او با صدای بلند و لحنی که سعی میکرد فضای سنگین را بشکند، گفت: «داداش خوبی؟»
دامیان، که هنوز در میانِ نگاهِ آنیا گرفتار بود، با سردرگمی و لحنی که انگار از دنیای دیگری آمده باشد، گفت: «کوری؟»
امیل با لحنی مضحک و بانمک، چشمکی زد و گفت: «ما رو باش که اومدیم دلداری بدیم!» و بعد، در حالی که دوباره به سمت بکی برمیگشت، با شیطنت گفت: «باید بزاریم خودشون حلش کنن عشقم، فقط جایزه امو نمیدی؟ اینهمه راه رفتم تا برم اون سمت حیاط!»
بکی، که نتوانست جلوی لبخندِ ریزش راب گیرد، نگاهی به امیل انداخت و بوسهی کوتاهی بر لبهای او نشاند. امیل، در حالی که با لبخندی از سرِ رضایت و “خرکیفی” تمام، به سمت کلاسها میرفت، بکی را در آن لحظهی کوتاه تنها گذاشت.
اما آن دو نفر… دامیان و آنیا… هنوز در آن نگاهِ نافذ، در آن نقطهی برخوردِ دو روح، گیر کرده بودند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍هفتهای گذشت، اما سنگینیِ اون کلماتِ ناتمام، همچنان مثل ابری سیاه بر فراز زندگی هر دو میچرخید. مدرسه، با تمام هیاهوی همیشگیاش، برای دامیان و آنیا شبیه به یک فیلمِ بیصدا بود؛ همه در حال حرکت بودند، اما آنها در دنیای خودشان، در سکوتی پر از فریاد، غرق شده بودند.
در راهروی اصلی مدرسه، جایی که نور خورشید از پنجرههای بلند به کف زمین میتابید، تقدیر تصمیم گرفت نقابِ دوری را کنار بزند.
دامیان با قدمهایی سنگین و نگاهی که به زمین دوخته شده بود، در حال عبور از راهرو بود. او سعی میکرد خودش را در میانِجمعیت گم کند، اما قلبش… قلبش داشت علیه او شورش میکرد. و آنجا، درست در گوشهی مقابل، آنیا ایستاده بود.
آنیا، با همان موهای صورتی و نگاهی که همیشه پر از کنجکاوی بود، اما حالا… حالا نگاهش مثل یک دریا، متلاطم و پر از سوال بود.
ناگهان، گویی زمان ایستاد.
قدمهای دامیان سنگین شد. او سرش را بلند کرد و ناخودآگاه نگاهش با نگاه آنیا گره خورد. در آن لحظه، نه هیاهوی دانشآموزان شنیده میشد و نه صدای گامهای در حال عبور. فقط سکوتی بود که با صدای تپش قلبهای تند و تیزشان میشکست.آنیا در نگاه دامیان، چیزی فراتر از غم را دید. او با قدرتِ ذهنخوانیِ خود، لرزشِ قلبِ او را حس کرد؛ او دردِ ناتوانیِ دامیان را دید. دردِ پسری که میخواست یک قهرمان باشد، اما در برابرِ احساساتش، خود را شکستخورده میدید. او فهمید که پشت آن چهرهی مغرور، چقدر فریادِ “ببخش که نتوانستم محافظت کنم” شنیده میشود.
دامیان هم در نگاه آنیا، فراتر از یک دخترِ بیخیال، تمامِ حقیقت را خواند. او در چشمهای او، بازتابِ همان تنهایی و همان ترس را دید. او دید که آنیا چقدر برای او میسوزد و چقدر این فاصله، برای او هم مثل یک شکنجه است. نگاههایشان، مثل دو جریانِ الکتریکی، همزمان هم گرم بود و هم سوزان. آنها در آن نگاه، تمامِ حرفهای ناتمام، تمامِ نامههای نوشته نشده و تمامِ اشکهای ریخته شده را به یکدیگر منتقل کردند.
در همین حین، در فاصلهای کمی دورتر، امیل با همان قدمهای پرانرژی و لبخندِ شیطنتآمیز به سمت بکی که تکیه داده بود، آمد.
امیل با لحنی که شیطنت از آن میبارید، پرسید: «پرنسس من چطوره؟»
بکی، در حالی که سعی میکرد با قیافهای پوکر و بیتفاوت، لرزشِ خفیفِ لبانش را پنهان کند، نگاهی به آن دو نفر که در میان راهرو خیره مانده بودند، انداخت. او آهی کشید و با صدایی که رگههایی از دلتنگی در آن بود، گفت: «نمیدونم… دلم برای اون دوتا میسوزه. نگاهشون کن… غم داره توی صورت هاشون موج میزنه… میتونی کمکشون کنی؟»
امیل که متوجه فضای سنگین شده بود، اما نمیخواست فضا را بیش از حد تاریک کند، با همان لحنِ شوخ و مهربانش گفت: «هرچی بانو “بکی” بگن!» و بعد، با محبت، گونهی بکی را بوسید و با گامهایی بلند به سمت دامیان رفت.او با صدای بلند و لحنی که سعی میکرد فضای سنگین را بشکند، گفت: «داداش خوبی؟»
دامیان، که هنوز در میانِ نگاهِ آنیا گرفتار بود، با سردرگمی و لحنی که انگار از دنیای دیگری آمده باشد، گفت: «کوری؟»
امیل با لحنی مضحک و بانمک، چشمکی زد و گفت: «ما رو باش که اومدیم دلداری بدیم!» و بعد، در حالی که دوباره به سمت بکی برمیگشت، با شیطنت گفت: «باید بزاریم خودشون حلش کنن عشقم، فقط جایزه امو نمیدی؟ اینهمه راه رفتم تا برم اون سمت حیاط!»
بکی، که نتوانست جلوی لبخندِ ریزش راب گیرد، نگاهی به امیل انداخت و بوسهی کوتاهی بر لبهای او نشاند. امیل، در حالی که با لبخندی از سرِ رضایت و “خرکیفی” تمام، به سمت کلاسها میرفت، بکی را در آن لحظهی کوتاه تنها گذاشت.
اما آن دو نفر… دامیان و آنیا… هنوز در آن نگاهِ نافذ، در آن نقطهی برخوردِ دو روح، گیر کرده بودند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۶۵
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط