دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا129
مثل اینکه لحن جدیم باعث شد اونم جدی بشه چون اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_ اوکی
_ من عجله دارم باید برم، زودتر کارت رو بگو
به کاسه آشی که تو دستش بود و من اصلا بهش توجهی نکرده بودم، اشاره کرد و گفت:
_ برات آش آورده بودم خانمِ بی اعصاب
ظرف رو به سمتم گرفت، منم اخمام رو باز کردم و آش رو ازش گرفتم و آروم گفتم:
_ ممنونم
_ خودم پختم
ابروهام از تعجب بالا پرید و گفتم:
_ نه بابا؟ مگه پسرا هم بلدن آش بپزن
_ دیگه این تنهایی چندساله ام تونسته منو به یه آشپز فوق العاده تبدیل کنه
_ دوتا نوشابه بیشتر باز کن واسه خودت
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
_ حقیقتو میگم
نمیخواستم زیاد باهاش هم کلام بشم پس دوباره تشکری کردم و گفتم که ظرفش رو بعدا واسش پس میبرم؛ بعد هم در رو بستم و به سمت آشپزخونه رفتم.
شالم رو درآوردم روی اُپن انداختم و ظرف رو روی میز گذاشتم.
یه قاشق از داخل کِشو برداشتم و روی صندلی نشستم و یکم از آش خوردم که با حس طعمش ابروهام بالا پرید!
واقعا خوشمزه بود و طعم خوبی داشت؛ فکرشو نمیکردم آشپزیش واقعا خوب باشه و فکر میکردم داری قُپی میاد...
انقدر خوشمزه بود که همونجا نشستم و همه ی آش رو خوردم و وقتی تموم شد دستی به شکمم کشیدم و از سرجام پاشدم.
کی میگه مَردا شکموان و اگه گشنه شون باشه عصبی میشن؟ والا من از همه ی مَردا شکمو ترم!
ظرف رو شستم و تو کابینت گذاشتم تا بعدا بهش پس بدم؛ بعد هم به سمت اتاقم رفتم تا آماده بشم و برم خونه ی سامان!
درسته که دیشب چیزی نگفت ولی خب حالا که فهمیدم تو این هفته برای سوپرایز کردنم اونطوری رفتار کرد پس دلیلی نداره که نرم!
کلید و گوشیم رو از روی میز برداشتم و داخل کیفم انداختم و از خونه بیرون رفتم.
یه نگاه به در خونه ی اون پسره که حتی اسمش رو هم نمیدونستم انداختم و دکمه آسانسور رو زدم تا بیاد...
از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه اش رفتم و خواستم آیفون رو بزنم که همون لحظه در خونه باز شد و سامان اومد بیرون!
ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم که متعجب نگاهم کرد و گفت:
_ مهسا؟
دستام رو تو هم گره کردم و آروم گفتم:
_ سلام
_ سلام تو اینجا چیکار میکنی؟
_ خب...خب فکر کردم که باید بخاطر اون شرطی که داشتیم بیام اینجا
عینکش رو از روی چشمش برداشت و با لبخند گفت:
_ واقعا؟ من دیدم دیشب درموردش چیزی نگفتی و فکر کردم که شاید دیگه نمیخوای بیایی...
مثل اینکه لحن جدیم باعث شد اونم جدی بشه چون اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_ اوکی
_ من عجله دارم باید برم، زودتر کارت رو بگو
به کاسه آشی که تو دستش بود و من اصلا بهش توجهی نکرده بودم، اشاره کرد و گفت:
_ برات آش آورده بودم خانمِ بی اعصاب
ظرف رو به سمتم گرفت، منم اخمام رو باز کردم و آش رو ازش گرفتم و آروم گفتم:
_ ممنونم
_ خودم پختم
ابروهام از تعجب بالا پرید و گفتم:
_ نه بابا؟ مگه پسرا هم بلدن آش بپزن
_ دیگه این تنهایی چندساله ام تونسته منو به یه آشپز فوق العاده تبدیل کنه
_ دوتا نوشابه بیشتر باز کن واسه خودت
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
_ حقیقتو میگم
نمیخواستم زیاد باهاش هم کلام بشم پس دوباره تشکری کردم و گفتم که ظرفش رو بعدا واسش پس میبرم؛ بعد هم در رو بستم و به سمت آشپزخونه رفتم.
شالم رو درآوردم روی اُپن انداختم و ظرف رو روی میز گذاشتم.
یه قاشق از داخل کِشو برداشتم و روی صندلی نشستم و یکم از آش خوردم که با حس طعمش ابروهام بالا پرید!
واقعا خوشمزه بود و طعم خوبی داشت؛ فکرشو نمیکردم آشپزیش واقعا خوب باشه و فکر میکردم داری قُپی میاد...
انقدر خوشمزه بود که همونجا نشستم و همه ی آش رو خوردم و وقتی تموم شد دستی به شکمم کشیدم و از سرجام پاشدم.
کی میگه مَردا شکموان و اگه گشنه شون باشه عصبی میشن؟ والا من از همه ی مَردا شکمو ترم!
ظرف رو شستم و تو کابینت گذاشتم تا بعدا بهش پس بدم؛ بعد هم به سمت اتاقم رفتم تا آماده بشم و برم خونه ی سامان!
درسته که دیشب چیزی نگفت ولی خب حالا که فهمیدم تو این هفته برای سوپرایز کردنم اونطوری رفتار کرد پس دلیلی نداره که نرم!
کلید و گوشیم رو از روی میز برداشتم و داخل کیفم انداختم و از خونه بیرون رفتم.
یه نگاه به در خونه ی اون پسره که حتی اسمش رو هم نمیدونستم انداختم و دکمه آسانسور رو زدم تا بیاد...
از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه اش رفتم و خواستم آیفون رو بزنم که همون لحظه در خونه باز شد و سامان اومد بیرون!
ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم که متعجب نگاهم کرد و گفت:
_ مهسا؟
دستام رو تو هم گره کردم و آروم گفتم:
_ سلام
_ سلام تو اینجا چیکار میکنی؟
_ خب...خب فکر کردم که باید بخاطر اون شرطی که داشتیم بیام اینجا
عینکش رو از روی چشمش برداشت و با لبخند گفت:
_ واقعا؟ من دیدم دیشب درموردش چیزی نگفتی و فکر کردم که شاید دیگه نمیخوای بیایی...
- ۶.۰k
- ۲۰ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط