الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت2️⃣
از زبان: نویسنده ✍️
{یه روز عادی بود، تا اینکههههه...}
[موقعیت؛ عمارت استاد اوبایوشی]
اوبایوشی: *به هانائو و مویچیرو* شما تو مأموریت آینده قراره باهم برین.
مویچیرو:...واقعا؟؟
هانائو: آخ جو- ببخشید.
اوبایوشی: بله ، امشبو باهم میرین یه مأموریت باهم کار میکنین.
[نیمه شب]
(هانائو و مویچیرو باهم میرن مأموریت و الان تو یه جنگلند.)
هانائو؛*به دور و بر نگاه میکنه که اگه شیطان دید سریع بره بکشتش*
مویچیرو؛*درحال اسکن کردن دور و بر-*
و...یه صدا میاد و یه شیطان میاد(ایده خاصی برا شکل شیطان در دسترس ندارم، خودتون تصور کنین شیطانه چه شکلیه و رده بالاست یا رده پایین.)
هانائو؛*تا شیطان رو میبینه ناخودآگاه ترسید و عقب عقب رفت. و خورد به مویچیرو*
مویچیرو: هوم..؟*هانائو رو میکشه پشتش و میره سمت شیطان.*
شیطان: ها؟ فک کردین میتونین منو شکست بدییی؟! تو خواب ببینی، من قوی ترین شی-
(مویچیرو با فرم 2، مه هشت لایه، سر شیطان رو زد🗿🎀)
شیطان: *بگا رفت و با خاک یکسان شد*
مویچیرو: *به هانائو نگا میکنه* واس چی مثلا ترسیدی؟ چیزی تو چنده نداشت.
هانائو؛ م-میدونم...یهویی اومد ترسیدم...ببخشید..
مویچیرو؛ اشکال ندارد. بیا بریم *شروع کرد به راه رفتن*
هانائو؛*رف دنبال مویچیرو*
ادامه دارد...🗿
نویسنده ✍️: میدونم چرت شد ، ببخشید🗿💔 نظرتون؟🗿 تو کامنت بگین 🎀 کامنت رو خالی نزاریدددددد 🥲
پارت2️⃣
از زبان: نویسنده ✍️
{یه روز عادی بود، تا اینکههههه...}
[موقعیت؛ عمارت استاد اوبایوشی]
اوبایوشی: *به هانائو و مویچیرو* شما تو مأموریت آینده قراره باهم برین.
مویچیرو:...واقعا؟؟
هانائو: آخ جو- ببخشید.
اوبایوشی: بله ، امشبو باهم میرین یه مأموریت باهم کار میکنین.
[نیمه شب]
(هانائو و مویچیرو باهم میرن مأموریت و الان تو یه جنگلند.)
هانائو؛*به دور و بر نگاه میکنه که اگه شیطان دید سریع بره بکشتش*
مویچیرو؛*درحال اسکن کردن دور و بر-*
و...یه صدا میاد و یه شیطان میاد(ایده خاصی برا شکل شیطان در دسترس ندارم، خودتون تصور کنین شیطانه چه شکلیه و رده بالاست یا رده پایین.)
هانائو؛*تا شیطان رو میبینه ناخودآگاه ترسید و عقب عقب رفت. و خورد به مویچیرو*
مویچیرو: هوم..؟*هانائو رو میکشه پشتش و میره سمت شیطان.*
شیطان: ها؟ فک کردین میتونین منو شکست بدییی؟! تو خواب ببینی، من قوی ترین شی-
(مویچیرو با فرم 2، مه هشت لایه، سر شیطان رو زد🗿🎀)
شیطان: *بگا رفت و با خاک یکسان شد*
مویچیرو: *به هانائو نگا میکنه* واس چی مثلا ترسیدی؟ چیزی تو چنده نداشت.
هانائو؛ م-میدونم...یهویی اومد ترسیدم...ببخشید..
مویچیرو؛ اشکال ندارد. بیا بریم *شروع کرد به راه رفتن*
هانائو؛*رف دنبال مویچیرو*
ادامه دارد...🗿
نویسنده ✍️: میدونم چرت شد ، ببخشید🗿💔 نظرتون؟🗿 تو کامنت بگین 🎀 کامنت رو خالی نزاریدددددد 🥲
- ۸۲۱
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط