{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_امشب...

#داستان_امشب...


می گویند عبید در زمان پیری با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگی او را تامین نمیکردند، لذا او چاره ای اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او گفت:
من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که در خمره ای گذاشته و در جائی دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را برای خود بردار.
این وصیت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسیدگی و محبت کنند و عبید نیز آخر عمرش با آسایش زندگی کرد تا از دنیا رفت.
پسرانش بعد از دفن پدر نشانی دفینه را از دوست وی گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پیدا شد.

اما وقتی خمره را باز کردند، داخلش را از سکه های طلا خالی و تنها ورقی یافتند که بیت شعری در آن نوشته بود:

خدای داند و من دانم و تو هم دانی
که یک فُلوس هم ندارد عبید زاکانی!!
دیدگاه ها (۶)

📚#حکایتی_زیبا_از_عبید_زاکانیگویند عبید در زمان پیرى با اینکه...

وصیت عبید زاکانیگویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر دا...

#داستان_کوتاه گویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت...

#بدانیم..گویند عبید در زمان پیری با اینکه چهار پسر داشت، تنه...

سلام دوستان خوشگلمممم خوبید؟؟!اینم از داستان امشب :🍃 🌸 گوی...

وصیت سگسگ گله ای بمرد،چون صاحبش خیلی آن را دوست داشت،او را د...

آخرین خبر : چرایی مخفی ماندن قبر امیرالمؤمنین(ع) تاریخ انتشا...

مردی در حمام زنانه(داستان زیر را بخوانید) نصوح مردى بود شبیه...

مردی در حمام زنانه(داستان زیر را بخوانید) نصوح مردى بود شبیه...

نصوح مردی بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط